او روى آورده و دست او را گرفتند و همه يكزبان ، شرطى را كه او براى بيعت خود قائل شده بود - يعنى شنوائى و فرمانبردارى و جنگ و صلح با هر كه او بگويد - قبول كردند .
( 1 ) آنگاه نظرى به حوادث « مسكن » انداخت . . . تزلزل اكثريت سپاهيان كوفه و رميدن آنان از جنگ و دل نهادن به فرار و فريفتگى به مطامع و نافرمانى آشكار و شكستن پيمان خدائى و . . در برابرش مجسم شد .
بر او دشوار آمد كه دنائت و پستى بشرى و لااباليگرى در دين و فقر اخلاقى ، در ميان مردمى كه داعيهى مسلمانى و پيروى از قرآن دارند و به ظاهر به پيغمبر ايمان آورده و روزى پنج نوبت در نمازها بر او و آل او درود مىفرستند . . به آنجا برسد كه به پيغمبر خيانت كنند و ميثاق خدا را بشكنند و بىهيچ تكلف و دغدغه ، خويشتن را در چنين رسوائى و فضاحتى بيفكنند .
گمان كنند كه معاويه ميتواند براى ايشان سپر مرگ و فقر باشد ! . .
و نه ، به خدا سوگند ! از مرگ نميتوان گريخت . . و رشوههاى معاويه براى آنان از روزى حلالى كه مقدرشان گرديده سودمندتر نتواند بود . .
ديرى نپايد كه معاويه در همين كوفه بر منبر بالا رود و در برابر چشم همه ، شكستن تمامى سوگندها و عهدها و پيمانهايش را اعلام كند و « همه را زير پاهايش بگذارد » « 1 » و اين خوى و عادت اوست كه بلند پروازى و عشق به غلبه و آرزوى دست يافتن به سلطنت به دو آموخته و تعليم داده است .
هامش
( 1 ) براى اين جمله ، به اكثر مصادر تاريخى ميتوان مراجعه كرد . ابن - قتيبه نيز در كتاب « تاريخ الخلفاء الراشدين و دولة بنى اميه » « ص 151 چاپ مصطفى محمد - مصر » آن را ذكر كرده است .