تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 1847

مساهمون:

ص١٨٤٧
عباس ميرزاى نايب السلطنه بود . در اين نبرد سپاهيان ايران پيروز شدند . و از پنجاه و يك هزار سوار و پياده عثمانى فقط ده هزار تن جان به در بردند و سى و دو عراده توپ به دست سپاهيان ايران افتاد . سلطان محمود ثانى پس از سى و دو سال و شش ماه سلطنت شب دوشنبه 19 ربيع الاول 1255 درگذشت و پس از او سلطان عبد الحميد خان بن سلطان محمود خان روز دوشنبه 19 ربيع الاول 1255 در حالى كه هفده سال و هفت ماه داشت بر تخت سلطنت جلوس كرد . وى پادشاهى كوته بالا و ضعيف جثه بود . سلطان سليم اول هشتمين پادشاه عثمانى هشتم صفر 918 قمرى برابر 892 خورشيدى پادشاه شد و در سال 918 قمرى برابر 911 خورشيدى درگذشت . وى به ايران سخت كينه و عناد مىورزيد و پيوسته به نابودى اين سرزمين مىكوشيد . براى اين كه سربازان عثمانى در جنگ كردن با ايران دليرتر و مصمم‌تر باشند از علماى دينى ترك فتوا گرفته بود كه ثواب اخروى كشتن يك شيعه ايرانى از قتل هفتاد عيسوى بيشتر مىباشد . سلطان محمد اول : پادشاه عثمانى سفيد پوست و سياه چشم و خوش‌اندام بود . سينهء فراخ چهرهء سرخ چانهء گرد و ريش انبوه داشت . بر خلاف بيشتر جاه‌مندان مسلمان با عيسويان به مهربانى و گرمى رفتار مىكرد . وقتى در آسيا به جنگ اشتغال داشت حاكم قره‌مان فرصت را غنيمت شمرد و بروسه را محاصره كرد . اما چون ناچار به ترك محاصره شد فرمان داد همه بناهاى اطراف شهر را خراب ، و قبر ايلدرم بايزيد را كه پدرش را اسير كرده بود بشكافند استخوانهايش را بيرون بياورند و بسوزانند . او همانند جدش سلطان مراد اول و پدرش ايلدرم بايزيد به ساختن آثار خير علاقه بسيار داشت . سپاهيان سلطان محمد پس از اين كه در جنگ با پادشاه قرامان پيروز شدند پسرش مصطفى را به اسارت گرفتند و به خدمت سلطان محمد بردند . سلطان او را بخشيد و مصطفى در برابر اين محبت دستش را بر سينه‌اش گذاشت و قسم ياد كرد كه تا جان در اين باقى است هرگز سر از فرمان او برنمىتابد . سلطان به پاداش شهرهايى را كه سپاهيانش گشوده بودند به او بازگرداند و وى را به قونيه فرستاد . هنوز شاه و سپاهيانش از مصطفى زياد دور نشده بودند كه مصطفى به دسته‌اى از اسبان پادشاه عثمانى رسيد . همه را پيش انداخت تا ببرد . سردارانش وى را از شكستن سوگند و پيمان ملامت كردند . مصطفى گفت ميان ما و عثمانيها از مهد تا لحد جز كينه و نفرت چيزى وجود ندارد . آن گاه دست بر روى سينه خود برد ، كبوتر مرده‌اى را بيرون انداخت و گفت وقتى در حضور سلطان بودم و سوگند و پيمان وفادارى ياد كردم دستم بر روى اين كبوتر بود ، و حال كه جان از جسم اين كبوتر بيرون شده اعتبار سوگند من نيز به پايان رسيده است . سلطان محمد اول پس از پيروزيهاى زياد درگذشت و پس از او پسرش سلطان مراد كه در زمان پادشاهى پدرش حاكم اماسيه بود ، در هجده سالگى سلطنت يافت . سلطان محمد ثانى سه روز پس از مرگ پدرش سلطان مراد ثانى ، در سال 855 هجرى قمرى در بيست و