تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 1811

مساهمون:

ص١٨١١
پلو تارك نوشته است وى مردى بيشىجوى و خودپسند و آزمند بود ؛ از اين رو دشمنانى يافت كه متعرّض وى شدند و سرانجام او را براى محاكمه به آتن دعوت كردند . تميستوكل گريخت و در سال 464 پيش از ميلاد به اردشير پسر و جانشين خشايارشا پادشاه ايران پناهنده شد . او در سال 460 پيش از ميلاد در ماگنسيا درگذشت . جالينوس : طبيب گندم‌گون ، ميانه‌بالا ، پهن‌دوش ، متناسب اعضا ، كف دستهايش پهن و انگشتانش دراز بود . وى آواز ، مطالعه كتاب ، سوارى ، پاكيزگى و سفر كردن را دوست مىداشت . در احوالش نوشته‌اند : در مغرب زمين پادشاهى بود به نام باز . يكى از زنانش بيمار شد ، و چون اهل مغرب به طب آشنا نبودند از بيمار ماندن زنش ملول بود . يكى از وزيرانش به او گفت : در يونان طبيبى است حاذق كه او را جالينوس مىگويند . اگر او به معالجه بيمار بپردازد بىگمان شفا مىيابد . باز به نيقاس پادشاه يونان نوشت به محض اين كه اين نامه را خواندى بايد جالينوس را به دربار من بفرستى و اگر جز اين كنى كشورت را به سم ستوران خراب مىكنم . نيقاس جالينوس را احضار ، و او را از آنچه باز نوشته بود آگاه كرد ، و به او گفت يا پنهان شو تا به باز جواب بفرستم جالينوس در كشور من نيست ، يا اين كه گويم حكيم به ديار تو نمىآيد . در اين صورت باز كه پادشاهى خودكامه و ظالم و خونريز است ، و لشكر بىشمار دارد به اين جا مىتازد ، سراسر كشورم را ويران مىكند و من و بسيارى از مردمان را مىكشد . جالينوس گفت مخالفت با فرمان باز فتنه‌ها و فسادها برپا مىكند ؛ من مىروم تا چه پيش آيد . چون او به دربار باز رسيد شاه به وى گفت چه صنعت دارى ؟ حكيم جواب داد : هنر من نگاه داشتن تندرستى ، و بر طرف ساختن بيمارى دردمندان است پيش از آن كه مرض در بدن ايشان ريشه بدواند . باز گفت : بيمارى دارم كه رنگ سياهش به سفيدى مايل شده و مرا سخت زشت و ناخوشايند مىنمايد ، تو مىتوانى رنگش را دگر بار تيره كنى ؟ جالينوس گفت : آثار بيماريها پس از مدتى ظاهر مىشود و در مدت ديگر به نهايت مىرسد ، از ظهور بيمارى بيمار تو چه مدت مىگذرد ؟ پادشاه جواب داد : از سه سال پيش اين بيمارى ظاهر شده است . جالينوس گفت : شنيده‌ام پادشاه چشم هر كس را كه بر حرم او بيفتد كور مىكند ، و تو بايد بدانى تا پزشك بيمار را نبيند علاج كردن نمىتواند . باز به شنيدن اين سخن در خشم شد و جالينوس چون تلخ‌رويى او را ديد گفت : اما من حيلتى مىدانم كه بىآن كه به روى حرم تو نگاه كنم او را علاج كنم . پادشاه از گفته جالينوس در شگفت شد و گفت اگر تو اين كار كردى باور مىكنم پزشكى فاضل و قابلى .