يافته مىشود كه به اقتضاى آب و هوا و موقع طبيعى كم يا بيش حاصلخيز و خوشمنظر مىباشد .
زمين ايران در برخى جاها شنى و سنگلاخ و در بعضى نقاط رسى و سخت و سنگين است . به هر روى زمين بيشتر جاها چنان خشك و فاقد رطوبت مىباشد كه اگر آنها را آبيارى نكنند هيچگونه محصول نمىدهد ، حتّى گياهى در آن نمىرويد ، و وجود چنين وضعى نتيجهء نباريدن باران نيست ، بلكه كم باريدن باران حاصل پديد آمدن چنين موقع نامساعد است . افزون بر اين چنان كه پيش از اين اشارت كردهام كمبود جمعيّت نيز يكى از عوامل مهم باير ماندن اراضى ايران مىباشد . و اين امپراتورى مىتواند بيست برابر سكنه كنونى خود را غذا بدهد . وقتى انسان نوشتههاى مورّخان باستان مخصوصا آثار آريان
) Arrian (
و كنت كورس
) Quinte Curce (
را راجع به ايران مىخواند و آنها را با آنچه در اين زمان مىگذرد برابر مىنهد و مقايسه مىكند به راستى دچار سرگشتگى و بهت و حيرت مىشود . زيرا از مطالعهء نوشتههاى آنان چنين استنباط مىكند كه ايران كشورى است باشكوه ، پرتجمّل ، و سرشار از ثروت و جلال و آبادانى كه در آن ارزانى و فراوانى و همهگونه وسائل رفاه و آسايش وجود داشته ، و در عصر طلايى مىزيسته ؛ امّا اكنون وضع به گونهء ديگر است . با وجود اين مىتوان باور كرد آنچه مورّخان دوره باستان نوشتهاند و تورات مقدّس همهء آنها را تأييد مىكند ايران روزگاران كهن سرزمينى ثروتمند و باشكوه و پرتجمّل و آبادان بوده بنابراين اين دو وضع متضاد را چگونه مىتوان توجيه كرد ؟ و من بىهيچ زحمت براى اين دگرگونى دو دليل موجّه و قاطع مىآورم . نخست علّت آن تغيير يافتن مذهب و سبب ديگر تغيير ماهيّت نحوهء حكومت است . مذهب مردم ايران باستان كه مبنى بر احترامگزارى نور و آتش بود پيروان خود را به كار و كوشش و آبادان كردن زمينهاى باير ، كندن كاريزها و ايجاد كشتزارها و ترويج كشاورزى ، درختكارى و نشاندن درختان ميوه و امثال اين كارهاى سودمند مىخواند امّا اساس دين و بنيان تبليغات اسلام بر اين است كه دنيا گذرگاهى بىاعتبار و فاقد ارزش است ، و نبايد به دنيا و آنچه در آنست دل بست ؛ و زندگى واقعى و سرمدى در آخرتست و در اين دنيا به حدّاقل معاش بايد خرسند بود .
پادشاهان قديم بيش از سلاطين اين روزگاران دادگر و در بند آسايش خلق و خاطر نگهدار مردمان بودند ؛ رعيت را غارت نمىكردند ؛ به گناه كوچك كسى را