كنم .
فورا گفت : من هم مىخواستم رازى را براى تو آشكار كنم . و بخاطر افرادى كه همراه تو بودند نمىتوانستم .
گفتم : چه مىخواستى بگوئى ؟ !
گفت : به تو مىگويد ( اسم كسى را نبرد ) با ياران و همراهانت دشمنى نكن و به آنها ناسزا مگو . زيرا آنان دشمن تو مىباشند ، بلكه با رفق و ملايمت با آنان صحبت كن .
گفتم : چه كسى چنين مىگويد ؟
گفت : من مىگويم .
از هيبتى كه داشت جرأت نكردم كه سؤالم را تكرار كنم . و گفتم :
مقصود شما كدام ياران من هستند ؟ و فكر مىكردم مقصودش همين همسفريهاى من هستند كه با آنها به حج آمدهام .
گفت : شريكهاى تو در شهر و ديارت كه هماكنون در اين خانه با تو مىباشند .
اتفاقا در سابق با كسانى كه در خانه بودند ، در مسائل مذهبى درگيرى و مباحثهاى داشتيم . و آنها دربارهء من نزد حكومت سعايت كرده ، تا جائى كه از ترس فرار كرده و پنهان گشتم . و از اينجا فهميدم ، مقصود پيرزن همانها است .
به او گفتم : تو از كجا با امام رضا - عليه السّلام - آشنائى و ارتباط دارى ؟ و به چه مناسبت در خانه آن حضرت مىنشينى ؟
گفت : من خدمتكار منزل حضرت امام حسن عسكرى - عليه السّلام - بودم .
وقتى يقين كردم كه پيرزن از دوستان اهل البيت است ، تصميم گرفتم دربارهء حضرت بقيّة اللّه - عليه السّلام - از او سؤال كنم و لذا به او گفتم : تو را به خداوند سوگند مىدهم كه آيا آن حضرت را با چشم خود ديدهاى ؟
گفت : برادرم ! من با چشم خود او را نديدهام . در حالى از منزل آن حضرت بيرون آمدم كه خواهرم ( مقصود نرجس خاتون مادر حضرت بقيّة اللّه
تبصرة الولي فيمن رأى القائم المهدي ( ع ) ( روزنه اى به خورشيد ) ( فارسى ) — صفحة 184
مساهمون: افتخار زاده
ص١٨٤