55 . يعقوب بن يوسف و پيرزن
شيخ طوسى در كتاب « الغيبه » ، از احمد بن على رازى ، از ابو الحسين محمد بن جعفر اسدى ، از حسين بن محمد بن عامر اشعرى قمى ، از يعقوب بن يوسف ضرّاب غسّانى ، به هنگام بازگشت از اصفهان برايم نقل كرد :
در سال دويست و هشتاد و يك به همراه عدهاى از همشهريانم كه در عقيده موافق با من نبودند ، به حج رفتم . هنگامى كه به مكه رسيديم ، يكى از همراهان جلوتر رفته و خانهاى در بازار « سوق الليل » اجاره كرد . آن خانه همان خانه حضرت خديجه - سلام اللّه عليها - بود كه به خانه حضرت رضا - عليه السّلام - مشهور بود . در آن خانه پيرزنى گندمگون زندگى مىكرد .
هنگامى كه فهميدم آنجا ، خانه حضرت رضا - عليه السّلام - است ، از آن پيرزن پرسيدم : تو چه نسبتى با اهل اين خانه دارى ، و به چه مناسبت اينجا را خانه حضرت رضا - عليه السّلام - مىنامند ؟
گفت : من از دوستداران آنان هستم . و اينجا خانه حضرت على بن موسى الرضا - عليهما السّلام - است كه حضرت امام حسن عسكرى - عليه السّلام - در اختيار من گذارده و من از خدمتگزاران آن حضرت مىباشم .
با شنيدن اين موضوع از آن پيرزن ، با وى انس گرفته ، و قضيّه را از همراهان خود كه شيعه نبودند پنهان داشتم . شبها كه از طواف فارغ مىشدم ، با آنان در رواق خانه مىخوابيدم . و در را مىبستيم و سنگ بزرگى را كه در آنجا بود غلطانيده و پشت در مىگذاشتيم .
چند شب پىدرپى مىديدم ، نورى شبيه نور مشعل رواق ما را كه در آن مىخوابيديم روشن مىكند . و مىديدم كه در خانه باز مىشود . ولى كسى