انداخت كه آن بزرگوار وجود مقدّس حضرت بقيّة اللّه - عليه السّلام - است .
بعد از آنكه از سعى فارغ شد به سمت يكى از درههاى مكه بيرون رفت . و من به دنبال او حركت كردم ، نزديك او شدم . غلامى سياهرنگ همچون شتر نر فريادى بر سر من زد كه تا آنوقت صدائى هولناكتر از آن نشنيده بودم و به من گفت : چه مىخواهى ، خداوند تو را بسلامت دارد ؟
من ترسيده و سر جاى خود ايستادم . و آن شخص از نظرم دور شد و حيران و سرگردان ماندم . حيرت و سرگردانيم طول كشيد . از آنجا برگشته و خود را ملامت كردم كه چرا با يك فرياد غلام سياه برگشتم و به راه ادامه ندادم . با خداى خود خلوت كرده ، شروع كردم به راز و نياز با او و به حق رسول و خاندانش از او خواستم كه كوشش و سعى مرا بىفايده نگذارد . و چيزى براى من آشكار كند كه قلبم پايدار و ديدگانم فروغ يابد .
چند سالى گذشت به زيارت قبر حضرت رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - رفتم . در داخل حرم بين قبر و منبر ديدهام به خواب رفت . به ناگاه كسى مرا حركت داد . از خواب بيدار شدم . همان غلام سياه را ديدم . گفت :
چه خبر دارى ؟ و چگونه هستى ؟
گفتم : الحمد للّه ، خدا را سپاس مىگويم و تو را نكوهش مىكنم .
گفت : اين كار را نكن . من مأموريّت داشتم كه بدانسان با تو خطاب كنم . تو خير فراوانى را يافتهاى ، خوشحال باش و نسبت به آنچه كه ديده و مشاهده كردهاى ، بر سپاسگزارى از خداوند بيفزاى . فلان كس چه كرد ؟ اسم يكى از برادران شيعه را برد .
گفتم : در « برقه » « 1 » است .
گفت : راست گفتى . فلان كس چه مىكند ؟ اسم يكى از دوستانم را كه در عبادت و پرستش خداوند كوشا و بينش مذهبى او زياد بود برد .
هامش
( 1 ) - برقه از دهات قم بوده ، محمد بن خالد برقى و احمد بن محمد بن خالد برقى پسر او ، مؤلف كتاب معروف « محاسن » كه از مشاهير محدّثين قم مىباشند ، منسوب به آنجا است . ( نقل از پاورقى در كتاب مهدى موعود ) .