به حج رفت و ركزويه بن مهرويه او را كشت .
ما از يكديگر جدا شديم و من به مرز رفتم و بعد حج را انجام داده و در مدينه مردى را كه اسمش طاهر و از فرزندان حسين اصغر بود ، و گفته مىشد كه چيزى از اين موضوع مىداند ديدم . و مواظب و مراقب او بودم تا اينكه كاملا با من مأنوس شد و اطمينان پيدا كرد و بر صحت عقيده و گفتارم آگاه شد . به او گفتم : اى پسر رسول خدا ! به حق پدران پاكت از تو خواهش مىكنم كه آنچه در اين زمينه مىدانى به من هم بگو . زيرا كسى كه من به عدالت او مطمئن هستم شهادت داده است كه قاسم بن عبيد اللّه بن سليمان بن وهب بخاطر مذهب و عقائدم تصميم به كشتن من گرفته ، و چندين بار مىخواسته خونم را بريزد . ولى خداوند مرا از دست او نجات داده است .
گفت : برادرم ، آنچه كه از من مىشنوى كتمان كن ، خير و خوبى در ميان همين كوهها است . و كسانى كه شبانه ، زاد و توشه به اين كوه ، به جاهاى مشخص مىبرند امور شگفتى را مىبينند . و ما از جستجو و تفتيش نهى شدهايم . با او وداع كرده و برگشتم . « * »
هامش
( * ) غيبت شيخ طوسى 153 ، بحار الأنوار ج 52 ص 5 - 3 ح 2 .