49 . يوسف بن احمد جعفرى
شيخ طوسى در كتاب « الغيبه » روايت مىكند از احمد بن عبدون معروف به ابن حاشر ، از ابو الحسن محمد بن على شجاعى كاتب ، از ابو عبد اللّه محمد بن ابراهيم نعمانى ، از يوسف بن احمد جعفرى كه گويد :
در سال سيصد و شش به حج رفتم . و تا سال سيصد و نه در مكه مجاور شدم . و بعد به قصد شام از آنجا خارج شده ، در بين راه روزى نماز صبح من قضاء شد . از شتر پياده شده و خود را آماده خواندن نماز كردم . چهار نفر را در محملى ديدم ، ايستاده و با تعجب به آنها نگاه مىكردم .
يكى از آنان گفت : از چه تعجب مىكنى ، نماز را نخوانده و با مذهبت مخالفت كردهاى ؟ !
به همان كس كه اين جمله را به من گفت ، خطاب كرده و گفتم : تو از كجا مذهب مرا مىدانى ؟
گفت : آيا دوست دارى صاحب الزمان را ببينى ؟
گفتم : آرى . به يكى از آن چهار نفر اشاره كرد .
گفتم : مولاى من ، داراى علائم و نشانههائى است .
گفت : هركدام را كه دوست دارى ، آيا مىخواهى كه محمل از بالاى شتر با تمام سرنشينان به آسمان برود ، يا اينكه بدون سرنشين بالا رود ؟
گفتم : هركدام كه باشد خود دليل و علامتى است . به ناگاه ديدم محمل با سرنشينان بالا رفت . و آن مرد به مردى ديگر اشاره مىكرد كه رنگش گندمگون و گويا رنگش مثل طلا بود . بين دو چشمانش آثار سجده ديده مىشد .