حالى كه لباسهايش را تكان مىداد ، مىگفت : از ما علم غيب مىخواهند .
بعد خادم از خانه حضرت بيرون آمده و گفت : با شما نامههاى فلانى و فلانى است و هميانى است كه هزار دينار در آنست . ده دينار آن سكّهاش پاك شده است . آنها نامهها و اموال را دادند و گفتند : آنكسى كه تو را بخاطر اينها فرستاده است امام مىباشد .
جعفر به نزد معتمد رفته و پرده از روى اين راز برداشت . معتمد عدهاى از نوكرانش را فرستاده صيقل كنيز حضرت عسكرى - عليه السّلام - را گرفته ، كودك را از او خواستند . وى منكر وجود او شده و گفت : حامله است ، و بدان وسيله وجود او را مخفى كرد .
او را به قاضى ابن ابى الشوارب سپردند تا اينكه بعد از وضع حمل ، بچهاش را بكشند . ولى مرگ ناگهانى عبيد اللّه بن يحيى بن خاقان و خروج صاحب الزنج در بصره باعث شد كه اين مسئله تحتالشّعاع قرار گيرد و از آن كنيز دست بردارند و از دست آنها نجات يافت . و الحمد للّه ربّ العالمين . « * »
هامش
( * ) كمال الدّين ج 2 ص 475 ، بحار الأنوار ج 50 ص 332 ح 4 و ج 52 ص 68 - 67 ح 53 .