تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تبصرة الولي فيمن رأى القائم المهدي ( ع ) ( روزنه اى به خورشيد ) ( فارسى ) — صفحة 124

مساهمون:

ص١٢٤
جدّ تو ، و بر علىّ مرتضى پدرت ، و بر بانوى بزرگ بانوان مادرت ، و بر دو آقاى جوانان اهل بهشت عمو و پدرت ، و بر پيشوايان پاك بعد از آن دو ، كه پدران تو باشند و بر تو و فرزندت ، درود بفرستد . و از خداوند متعال مىخواهيم كه مقام والاى تو را برتر گرداند و دشمنت را سرنگون سازد و اين ديدار را آخرين زيارت ما قرار ندهد . سعد مىگويد : هنگامى كه احمد بن اسحاق اين جملات را گفت قطرات اشك از ديدگان حضرت عسكرى - عليه السّلام - به راه افتاد ، سپس فرمود : اى پسر اسحاق ! چندان اصرارى بر اين دعا نداشته باش زيرا در همين مسافرت به لقاء پروردگار نائل مىشوى . احمد با شنيدن اين خبر از هوش رفت و به زمين افتاد . بعد از آنكه به هوش آمد گفت : تو را به خدا و به احترام جدّت ، قسم مىدهم كه پارچه‌اى به من مرحمت فرمائيد و با اين عطيّه سرافرازم كنيد ، تا آن را كفن خود قرار دهم . حضرت دست خود را زير فرش كرده و سيزده درهم بيرون آورده و به او داده و فرمود : بگير و براى خود غير از اين پول خرج نكن ، كه تو آن‌چه را كه خواستى از دست نخواهى داد و به آن مىرسى و خداوند پاداش نيكوكاران را ضايع نخواهد گذاشت . سعد مىگويد : بعد از مرخّص شدن از حضور حضرت ، سه فرسخ به حلوان مانده بود كه احمد بن اسحاق تب كرد و به بيمارى سختى دچار شد كه از زنده ماندنش نااميد شديم . بعد از آنكه به حلوان رسيديم به يكى از كاروانسراها رفتيم . احمد بن اسحق يكى از همشهريان خود را كه در حلوان مقيم بود طلبيد . آنگاه گفت : مرا امشب به حال خود گذاريد و از اطراف من برويد . ما از اطراف او رفته و هريك به بستر خود برگشتيم . سعد گويد : به هنگام طلوع فجر فكرى به خاطرم رسيد چشمم را باز كردم كافور ، خادم حضرت عسكرى - عليه السّلام - را ديدم در حالى كه مىگفت : خداوند عزا و مصيبت شما را به خير گرداند و ضايعه فقدان عزيز شما را جبران فرمايد . ما هم‌اكنون از غسل و تكفين دوست شما فارغ شديم . براى دفن كردن او برخيزيد زيراكه او در نزد آقاى شما از همه شما گرامىتر بود . اين را گفت