آنان را كه به هدف نرسيده بودند خشمناك از آنجا برگردانيد . همانگونه كه طلحه و زبير به طمع رياست و ولايت بر منطقهاى از قلمرو حكومت نزد حضرت على - عليه السّلام - آمده و با آن حضرت بيعت كردند . وقتى ديدند به خواستههاى خود نمىرسند و از آن حضرت نااميد شدند ، بيعت خود را شكسته و بر آن حضرت خروج كردند و خداوند هر دوى آنان را به كشتارگاه همرديفهايشان از پيمانشكنان فرستاد .
سعد مىگويد : آنگاه مولاى ما حضرت عسكرى - عليه السّلام - بهمراه آن كودك براى خواندن نماز از جا حركت كرد و من هم از حضورشان مرخص شده ، به دنبال احمد بن اسحاق رفتم . از اطاق كه بيرون شدم او را با چشم گريان ديدم ، گفتم : چرا دير آمدى و گريه مىكنى ؟
گفت : آن پارچهاى را كه حضرت از من خواست گم كردهام .
گفتم : اشكالى ندارد ، به حضرت بگو . نزد حضرت رفته و بعد از لحظهاى با تبسّم برگشت درحاليكه بر محمّد و خاندانش درود و صلوات مىفرستاد .
گفتم : چه خبر ؟
گفت : پارچه را زير پاى حضرت ديدم كه افتاده و بر آن نماز مىخواند .
سعد گويد : خدا را شكر كرده و بعد از آن ، چند روزى به منزل حضرت رفت و آمد مىكرديم و آن كودك را نزد حضرت نمىديديم . روز آخر براى خداحافظى ، من و احمد بن اسحاق به همراه دو پيرمردى كه از همشهريان ما بودند ، به خدمت حضرت مشرّف شده و احمد بن اسحاق در پيش روى مبارك حضرت ايستاده و گفت : اى فرزند رسول خدا ! هنگام رفتن فرارسيده و اندوه ما شدّت يافته ، از خداوند متعال خواهانيم كه بر حضرت محمّد مصطفى
هامش
- و يا از حجة الوداع ، عدهاى از منافقين در حالى كه صورتهاى خود را پوشيده بودند و زمام ناقه حضرت در دست عمار ياسر بود و حذيفه يمانى پشتسر شتر حركت مىكرد ، شتر حضرت را رم دادند تا از بالاى كوه به درون درّه سقوط كند ، ولى خداوند حضرتش را حفظ كرد . اسامى آنها در كتب حديث و تاريخ آمده و حذيفه يمانى پرده از روى اسرار برداشت . دستاندركاران خلافت جزء افراد رديف اول آن گروه مىباشند .