تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تبصرة الولي فيمن رأى القائم المهدي ( ع ) ( روزنه اى به خورشيد ) ( فارسى ) — صفحة 127

مساهمون:

ص١٢٧
به مكه رفتم . بعد از پياده شدن از كاروان و تهيه مسكن و جابجا كردن اثاثيه شروع كردم به ادامه جستجو و تحقيق از وجود مبارك حضرت بقيّة اللّه - عجل اللّه تعالى فرجه الشريف - ، ولى هيچ خبر و اثرى نشنيده و نديدم . و پيوسته بين نااميدى و اميدوارى بسر برده و فكر مىكردم و خود را سرزنش مىكردم . شب فرا رسيد و تصميم داشتم اطراف كعبه كه خالى شد ، مشغول طواف شوم و از خداوند بخواهم كه مرا به آرزويم برساند . در همين حال اطراف كعبه خلوت شد و براى طواف از جا حركت كردم . به ناگاه جوانى خوش‌چهره ، نمكين ، خوشبو ، بردى را بر دوش و برد ديگر را پوشيده ، و قسمتى از رداى خود را روى دوش انداخته ، جلب‌نظر كرد . حركتى به او دادم برگشت و گفت : اى مرد از كجائى ؟ گفتم : از اهواز . گفت : پسر خضيب را در آنجا مىشناسى ؟ گفتم : خداوند او را رحمت كند از دنيا رفته است . گفت : خدا بيامرزدش ، وى روزها را روزه مىگرفت و شب‌ها شب‌زنده‌دار بود و قرآن تلاوت مىكرد و از دوستان ما بود . آيا در اهواز على بن مهزيار را مىشناسى ؟ گفتم : من على بن مهزيارم . گفت : خوش آمدى ، خيرمقدم مىگويم به تو . اى ابو الحسن ! آيا ضريحين ( آن دو نفرى كه از شهر و ديار خود دورند ) را مىشناسى ؟ گفتم : آرى . گفت : آن دو نفر كيستند ؟ گفتم : محمد و موسى . گفت : آن علامت و نشانه‌اى كه بين تو و حضرت عسكرى - عليه السّلام - بود چه كرده‌اى ؟ گفتم : با من است و همراه دارم . گفت : بده به من .
تبصرة الولي فيمن رأى القائم المهدي ( ع ) ( روزنه اى به خورشيد ) ( فارسى ) — صفحة 127 | افتخار زاده / السيد هاشم البحراني