35 . ابراهيم بن مهزيار
شيخ صدوق ، از محمد بن موسى بن متوكّل ، از عبد اللّه بن جعفر حميرى ، از ابراهيم بن مهزيار ، روايت كرده است كه :
به مدينه حضرت رسول و خاندان او - صلوات اللّه عليهم - رفتم و درباره فرزندان و بازماندگان حضرت امام حسن عسكرى - عليه السّلام - به جستجو پرداختم و به چيزى دست نيافتم . از آنجا به مكه رفته ، به جستجو پرداختم . در حال طواف چشمم به جوانى گندمگون ، خوشچهره ، و زيبا كه به سوى من خيره شده و به من نگاه مىكرد ، افتاد . و به سوى او به راه افتادم ، بدين اميد كه مقصود خود را از او بدست بياورم . نزديك آن جناب شده سلام دادم ، جوابى نيكو داد و فرمود : از كجايى ؟
گفتم : از عراق .
فرمود : از كدام عراق ؟
گفتم : از اهل اهواز .
فرمود : خوش آمدى ، آيا جعفر بن حمران خصيبى را در اهواز مىشناسى ؟
عرض كردم : دعوت حق را لبّيك گفته و از دنيا رفته است .
فرمود : رحمت خداوند بر او باد ، چه شبهاى طولانى و چه بخششهاى فراوانى داشت ، آيا ابراهيم بن مهزيار را مىشناسى ؟
گفتم : من ابراهيم بن مهزيار هستم . به نرمى با من معانقه كرده و فرمود : مرحبا به تو اى ابو اسحق ! نشانه ارتباط و پيوندى را كه با حضرت عسكرى - عليه السّلام - داشتى چه كردى ؟