عرض كردم : آيا مقصود شما همان انگشترى است كه خداوند مرا با آن ، از آن بزگوار ، مفتخر و سرافراز فرمود ؟
فرمود : آرى و چيز ديگرى غير از آن را نمىگويم .
من آن را بيرون آورده و به او نشان دادم . چشمش كه به آن افتاد اشكش جارى شد و گريست و آن را گرفته و بوسيد و آنچه را كه بر روى آن نوشته شده بود قرائت كرد و آن نوشته اين بود : « يا اللّه يا محمّد يا على » و سپس فرمود : پدرم فداى آن دستى باد كه اين انگشتر مدتى طولانى در آن دست چرخيده است .
مدتى بين من و آن جناب مطالب مختلف رد و بدل شد تا آن كه فرمود : اى ابو اسحق ! بعد از حج خواهان چه چيز مىباشى ؟
عرض كردم : سوگند به جان پدرت كه چيزى جز آن چه كه حقيقتش را از تو خواهم پرسيد نمىخواستم .
فرمود : از هرچه مىخواهى بپرس إن شاء اللّه براى تو شرح خواهم داد .
گفتم : آيا از فرزندان و خاندان حضرت عسكرى - عليه السّلام - خبرى دارى ؟
فرمود : به خدا سوگند كه من آن نور را در پيشانى محمد و موسى ، فرزندان امام حسن بن على - صلوات اللّه عليهما - مىبينم و من از سوى آن دو بزرگوار نزد تو آمدهام تا تو را از وضع آنها آگاه سازم و هماكنون اگر ميل دارى به حضورشان برسى و با زيارتشان ديدگان خود را روشن نمائى ، با من به طائف بيا ، البته مىبايست از همراهان و افراد قافله و كاروان پوشيده باشد .
ابراهيم گويد : با وى به سوى طائف حركت كرده ، از لابلاى تپهها عبور نموده تا اينكه وارد دشتى شديم ، خيمهاى موئى ، بر بالاى تپهاى ، جلبنظر كرد كه از درون آن نور به اطراف مىرفت و خيمههاى ديگر را روشن مىكرد . وى جلوتر از من به درون خيمه رفت تا از آن دو بزرگوار براى من اجازهء ورود بگيرد ، داخل خيمه شده سلام كرد ، و راجع به من صحبت كرد . يكى از آن دو كه سنّش بزرگتر از ديگرى بود يعنى حضرت م ح م د ابن الحسن - صلوات اللّه عليه - كه هنوز محاسن شريفش نروئيده ، گندمگون ،
تبصرة الولي فيمن رأى القائم المهدي ( ع ) ( روزنه اى به خورشيد ) ( فارسى ) — صفحة 103
مساهمون: افتخار زاده
ص١٠٣