34 . ازدى
شيخ صدوق ، از محمد بن ابراهيم بن اسحاق طالقانى ، از ابو القاسم على بن احمد كوفى ، از ازدى نقل كرده است كه :
در حال طواف و در شوط ششم بودم و تصميم داشتم شوط هفتم را شروع كنم . در سمت راست كعبه مردم را ديدم كه اطراف جوانى زيبا و خوشبو و باابهت و وقار را گرفته ، و او هم خود را به آنان نزديك نموده و براى آنها سخن مىگويد . تا آن وقت كسى را در سخن گفتن بهتر از او نديده بودم و گفتارى بهتر و نشستى نيكوتر از گفتار و نشست او مشاهده نكرده بودم .
جلو رفتم تا با او صحبت كنم ، مردم مرا به يكسوى زدند . پرسيدم : اين مرد كيست ؟
گفتند : فرزند رسول خدا است كه در هرسال يك روز براى دوستان خصوصى خود آشكار مىشود و با آنان سخن مىگويد .
من عرض كردم : آقاى من ! رهجوئى نزد تو آمده راهنمائى فرمائيد ، خداوند تو را هدايت فرمايد .
حضرت چند دانه ريگ به من داد و من صورتم را برگرداندم . برخى از كسانى كه آنجا نشسته بودند پرسيدند كه : پسر پيامبر به تو چه داد ؟
گفتم : چند ريگ ، دستم را باز كردم ديدم چند سكه طلا است .
حركت كردم و به راه افتادم به ناگاه ديدم كه آن حضرت با من همراهى مىكند .
فرمود : آيا حجّت بر تو ثابت شد و حق آشكار و نابينائى تو از بين رفت ، آيا مرا مىشناسى ؟