33 . ابو محمّد حسن بن وجناء نصيبى
شيخ صدوق ، از محمد بن ابراهيم بن اسحق طالقانى ، از على بن احمد كوفى ، از سليمان بن ابراهيم رقى ، از حسن بن وجناء نصيبى روايت كرده است كه :
در پنجاه و چهارمين سفر حج ، بعد از نماز عشاء سر به سجده گذاشته بودم كسى مرا تكان داده و گفت : اى حسن بن وجناء ! حركت كن و بايست .
من از جا حركت كرده و ايستادم . كنيزكى را ديدم زردرنگ و لاغر اندام در حدود چهل ساله يا بيشتر ، وى پيش روى من به راه افتاده و من چيزى از او نپرسيدم تا اينكه به خانه حضرت خديجه - صلوات اللّه عليها - رسيديم . در آن خانه اطاقى بود كه درش در وسط ديوار بود و پلكانى داشت كه از آن بالا مىرفتند . آن كنيز از پلهها بالا رفته و صدائى آمد كه : اى حسن ! بالا بيا . من بالا رفتم و جلو در ايستادم .
حضرت بقيّة اللّه - ارواحنا فداه - به من فرمود :
اى حسن ! تو چنين مىپندارى كه از ديدگاه من پنهانى ؟ ! به خدا سوگند زمانى بر تو در اين سفر حج نگذشت مگر اينكه من با تو بودم .
بعد حضرت شروع كرد و لحظهبهلحظه مرا برشمرد ، من از هوش رفته و به رو به زمين افتادم و احساس كردم كه دست حضرت مرا تكان مىدهد ، از جا بلند شدم .
آنگاه به من فرمود : اى حسن ! در مدينه ملازم خانه جعفر بن محمّد - عليهما السّلام - باش و فكر خوردنى و آشاميدنى و لباست را نكن . بعد دفترى