با توجه ، به اين واقعيت بازنگرى همهجانبهء اوضاع در جبههء عراق ضرورى مىنمود . علاوه بر خطر معاويه ، اينك خطر ديگرى نيز آن را تهديد مىكرد . خوارج پس از رويداد « داورى » نيرومندتر وارد صحنه شده بودند . در آن هنگام فقط اوضاع نظامى ذهن خليفه را بر خود مشغول نمىساخت بلكه او مىبايست به بازسازى جامعه و گدازش و تعميق تعلقش به مسألهاى كه برايش مىجنگيد ، نيز توجه كند . و شايد اين صفحه در تاريخ - خلافت - امام على ( ع ) تقريبا بسته باقى ماند زيرا زمان بسيارى را در جنگ گذراند . شرايط ، فرصت كافى براى تحقق برنامهء اصلاحيش را به او نداد ؛ و صرفا توانست اندكى از انديشههايش را در عراق اجرا كند . و بسيارى ديگر در مرحلهء پردازش باقى ماند كه آنها را به ويژه در نهج البلاغه و همچنين برخى خطبهها و موضعگيريهاى آن حضرت در روايتهاى تاريخى مشاهده مىكنيم .
اين جنبه نيازمند آن بود كه تأملى بايسته در آن انجام گيرد ، زيرا برنامهء ايجاد « دولت » ( حكومت - كشور ) در انديشه و رفتار على ( ع ) كه الهام گرفته از قرآن كريم و تجربهء رسول گرامى اسلام در مدينه است ، در حال تپش مىباشد . پيش از آن كسانى پيدا شدند كه عمدا و يا سهوا ضد اين ميراث توطئهچينى كردند ، چه در دوران عثمان و يا حتى قبل از او ؛ لذا جز ميزان بسيار اندكى از آن باقى نمانده بود . شايد على ( ع ) مىخواست تا در كوفه نمونه و الگو را از نو بسازد ، و پس از آنكه وحدت خود را بازيافت و همهء قبيلهها در چارچوب مسأله مشترك يعنى اسلام گرد آمدند ، آن را به جاى جاى كشور - « دولت » - اسلام گسترش دهد . ولى ظاهرا كسانى در كمين طرح تشكيل كشور ، آن هم به اين صورت نشسته بودند كه نمىخواستند به اين ميزان ريشهدار و عميق گردد .
همانا بر ترور على ( ع ) كه بسيار ماهرانه و با برنامهريزى انجام شد ، سايهء روشنى از خيال نمايان است ، ما از طريق نقد روايت تاريخ ، ابهامات آن را بر شمرديم و به ويژه با بيان دشوارى اجراى اين عمليات « سه جانبه » در شرايط انجامش ، به اين موضوع پرداختيم . ولى بايد اشاره كنيم : ضرورتا نبايد طرفى كه در مورد قتل على ( ع ) متهم شد ، يعنى خوارج ، اين برنامهء ماهرانه را طراحى كرده باشد ، به ويژه كه روايت تاريخ در اين باره مبهم است و به نوبهء خود اين مسأله را قطعى نمىكند . و چه بسا به كسان ديگرى
الإمام علي في رؤية النهج ورواية التاريخ ( رفتار شناسى امام على در آيينه تاريخ ) ( فارسي ) — صفحة 248
مساهمون: ابراهيم بيضون
ص٢٤٨