تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأخبار الموفقيات ( فارسى ) — صفحة 495

مساهمون:

ص٤٩٥
به هنگام بىقرارى ، كوهى استوار براى آنان به هنگام لرزش ، رهبر آنان هنگامى كه گرد او جمع مىشدند و بهار آنان به هنگام خشكسالى . من به جوان جوانمردان يعنى يزيد بن معاويه افتخار مىكنم . او در بين جوانمردان به سخاوت مشهور بود . خردمندى كه بخشش ، بزرگى و مهارت با وجود او كامل شد . نجيب‌زاده‌اى از قوم قضاعه او را به دنيا آورده بود . آنگاه از سرور مردمان ، معاوية بن ابى سفيان ، كه گوهر وجودش گرانبهاترين و فخر مفاخر و كسى بود كه خير او به بزرگان مردم و بهترين آنها مىرسيد و لذا آوازهء منبر و تختش بلند شد . گل وجودش بر حلم و بردبارى سرشته و اخلاق و جوانمردى در او كمال يافته ، آشكار و پنهانش يكى بود . مردم از سياست و كياست او خشنود و بزرگان از عطا و بخشش او خرسند . كسى كه اگر جنگى پيش مىآمد ، با يارانش به سوى جنگ مىشتافت و از نقاط مختلف براى اجراى اوامرش مىآمدند . او معدن فخر و نجابت بود ، و شجاع و دلير قومش ؛ به هنگام ترس ؛ و فريادرس آنان به هنگام خشكسالى . سخن‌ورترين آنان ، اگر خطبه مىخواند و سواركارترين آنان ، اگر بر اسب مىنشست . او آسان‌كنندهء هر سختى ، رئيس و مهتر هر بزرگ ، و ماه تابان همهء نورها و روشنىها بود . اما حرب ( پدر ابو سفيان ) ، او از ميان برندهء اندوهها ، در گفتن حقايق بر قومش پيشى گرفته و در بين آنان از همه مطمئن‌تر ، ياور و حامى آنان در تنگناها بود ؛ در نزاع با دشمنان از آنان برتر و گامهاى او در مقام و جايگاهش استوار بود . سخنانش زبانزد خاص و عام و مردم در كنار خوان نعمتش جمع مىشدند و در محافل از جنگهاى او گفتگو مىكردند . هنگامى كه وليد از سخن گفتن فارغ شد ، به عبد الله بن معاوية بن جعفر گفت : سخن بگو . او نيز گفت « 1 » : « انا عبد اللّه بن معاوية بن عبد اللّه ، أنا ابن البدور الزواهر ، و البحور الزواخر ، و الغيوث المواطر ، و الليوث الهواصر ، الذين برز فى الجاهلية شأوهم ، و أناف على كلّ بناء بناؤهم ، و كان خير الآباء آباؤهم . أنا ابن الفروغ الزكيّة ، و المصابيح المضيّة ، و الأشياخ الرضيّة ، الهداة المهديّة ، ضربوا بأسيافهم على التقى ، و أقاموا للناس معالم الهدى ، و استنقذوهم من الضلالة و الردى ، و
هامش
( 1 ) . چون سخنان عبد الله بسيار منشيانه و اديبانه است بخشهايى از آن عينا نقل مىشود . - م
الأخبار الموفقيات ( فارسى ) — صفحة 495 | زبير بن بكار / اصغر قائدان