و محزّزين لحاهم خشبيّة * قتلاهم مجهولة لم تنسب
والى ابن مروان الأغرّ محمد * ما بين اشترهم و بين المصعب
نفسى فداؤك يوم ذلك من فتى * يكفى بمشهده مكان الغيّب
[ پيامى به امير المؤمنين برسان كه : اسب ضعيف و چاق مانند اسبان تيزرو نيست و يادآور شو كه محمد و كسانى كه تو را خوار مىكنند در جنگها مثل جندب نيستند . هنگامى كه جنگ روى خوش خود را نشان مىدهد فراخوانده مىشود و در موقع سختى آن ، كسى را براى جنگ نمىخواند ، هر فردى كه خانوادهاى و خاندان بزرگ و مركبهاى راهوارى دارد اصيل نيست . زمانى كه آتش جنگ خاموش گردد صبح مىآيد و شب چون افراد متكّبر كه راهوار بزرگى دارند ، شادمانى مىكند . وى همانند ( پدرش ) مروان ، نجيب و شريف است . و شمشيرها را مثل سراپرده و خيمهها مىگيرد و با پرچم خود در راه رفتن مىخرامد ، خداوند سختىهاى او را براى تو بر طرف كند ، هرچند فاصلهاش از شرق تا غرب باشد . هنگامى كه اهل مسكن را در صبح ديديم ، چون كوهى بودند در مقابل سختىها و رنجها . اسبانشان با سينههاى پهن و زينها و بر گستوانهاى نو و دمهايى همچون هندوانه حنظل مىدويدند . جنگجويان سختكوش و مبارزى كه پوستشان چون چوب است و كشتههاى آنان گمنام و به كسى نسب نمىبرند . محمد با نيكنامى به سوى ابن مروان ، بين ابن أشتر و مصعب در حركت است . جانم به فداى تو باد ، آن روز كه جوانمردى با حضور خود به جاى افراد غايب مىجنگد ] .
354 . رسيدن خبر قتل مصعب به عبد الله بن زبير
احمد بن سعيد برايمان روايت كرد كه زبير به نقل از ابو الحسن مدائنى ، از عوانة بن حكم و شرقى بن قطامى ، از ابى جيان كلبى گفت يكى از بزرگان مكه روايت كرد :
هنگامى كه خبر قتل مصعب بن زبير به عبد الله بن زبير رسيد ، چند روز در اين مورد صحبت كرد و حتى با كنيزان مكه در راهها نيز صحبت كرد . بعد ، از منبر بالا رفت و آرام نشست و سخنى نگفت . من به او نگاه مىكردم . آثار اندوه از چهرهاش پيدا بود و بر پيشانيش عرق جارى . به فرد ديگرى كه در كنارم بود ، گفتم : او را چه شده است ؟ آيا او را