نكرد . مالك ، پسرعمويش بر او وارد شد ، در حالىكه گروهى از رهگذران مسافر كه عادت داشتند ، بر منزل حاتم فرود آيند ، در كنار در خيمهء او فرود آمده بودند . گروههاى مختلف يكى پس از ديگرى آمدند تا اينكه تعداد آنها به حدود پنجاه نفر رسيد . ماويه از عهدهء پذيرايى آنان برنيامد ؛ به خدمتكار خود گفت به نزد پسرعمويم مالك برو و به او بگو ميهمانان حاتم اين بار بر ما وارد شدند كه تعداد آنها پنجاه نفر است . براى ما گوشت و شير شتر بفرست و به كنيزش گفت به پيشانى و دهانش نگاه كن . اگر سخن تو را با گفتن بلى درك كرد ، از او قبول كن و اگر چانهاش را به سينهء خود زد يا با دستانش بر سرش زد ، او را رها كن . كنيز رفت و نزد مالك رسيد . او را ديد كه تشنه و ظرفى از شير در مقابل و ظرفى ديگر پهلويش هست و در حال چرتزدن است . بيدارش كرد و پيغام را به او رساند . او دستش را بر سر زد و متفكرانه سر به زير انداخت . كنيز به او گفت : اين همان شبى است كه مردم جايگاه ( قدر ) حاتم را خواهند دانست . مالك گفت : سلام مرا به بانويت برسان و بگو اين همان مسألهاى بود كه قبلا به تو گفتم حاتم را طلاق بده . من گوشت و پيه به اندازهء كافى ندارم و بايد براى اين منظور ، شترى را پى كنى . من شتر كوچكى ندارم و همگى آنان را نياز دارم ؛ شير كافى هم ندارم تا ميهمانان حاتم را كفايت كند .
كنيز برگشت و هرچه را كه شنيده و ديده بود بازگو كرد . ماويه گفت : واى بر تو ، برو و حاتم را در بيابان پيدا كن و اگر او را يافتى ، بگو ميهمانان تو امشب نزد ما فرود آمده و گمان كردهاند كه تو مثل هميشه در منزل هستى . پس براى ما گوشت و پيه و شير بفرست .
كنيز به بيابان آمد و فرياد كشيد . حاتم صدايش را شنيد و جوابش را داد و جلو آمد . كنيز به او گفت : ماويه به تو سلام رساند و گفت : ميهمانانت نزد ما آمدهاند . براى ما شترى بفرست تا آن را ذبح كنيم و شيرى كه آنان را با آن بنوشانيم . حاتم برخاست به سوى شترانش رفت . دو تا از جوانترين آنها را باز كرد و بر آنان فرياد زد تا به حركت درآمدند و به خيمهگاه او رسيدند . سپس آن دو را ذبح كرد . ماويه از داخل چادر فرياد مىزد . به اين دليل از تو طلاق مىگيرم ؛ تو اموالت را مىبخشى و آنچه را در دست دارى تلف مىكنى و فرزندانت را بعد از خود سربار قومت مىكنى .
الأخبار الموفقيات ( فارسى ) — صفحة 382
مساهمون: زبير بن بكار
ص٣٨٢