مردى از قبيلهء قريش صاحب فرزند سياهپوستى شد و نسبت خود را با او انكار كرد .
مردى از قيافهشناسان به نزد آنها آمده ، در آنجا ساكن شده بود . پدر اين فرزند به يكى از يارانش گفت : من در مورد اين كودك ترديد دارم . دوست دارم فلان نسبشناس را ببينم و از او در مورد اين فرزند سؤال كنم . وى گفت : به خدا سوگند ، او در نزديكى توست و من او را نزد تو مىآورم . اين بود كه آن قيافهشناس را نزد وى آورد . پدر از او در اين مورد پرسيد . قيافهشناس گفت : اين فرزند توست . مرد گفت : من مردى از قبيلهء قريش هستم .
نمىدانم چرا فرزندم سياهپوست است . گفت : اين فرزند توست . در حالىكه او در اين باره سخن مىگفت ، آن كودك سياه از خانه خارج شد . قيافهشناس به كودك گفت : به خدا سوگند ، اين شخص ، پدر توست . پس فرزند بر مادرش وارد شد و ماجرا را برايش بيان كرد . زن پاسخ داد : به خدا سوگند ، اين ( سياه بودن تو ) جز عقوبت كسى نيست كه تو را به عنوان فرزندش انكار مىكند . به خدا سوگند او را كه جوانى بود ديدم و از او خوشم آمد .
لذا تو را از او باردار شدم .
217 . راز شناسايى جاى پاها
زبير نقل كرد كه ابو الحسن مدائنى از عبد الله بن سلم روايت كرد :
به مرد قيافهشناسى گفتم : چگونه شما جاى پاها را مىشناسيد ؟
گفت : اين كار نزد ما از سادهترين كارهاست . حتى اگر دزدها ، جاى پاى خود را محو و صاف كنند تا شناخته نشوند ، باز آنها را مىشناسيم .
218 . آيندهنگرى حلبس اسدى از پيدا كردن جفت شتر
زبير گفت از عمويم مصعب بن عبد الله شنيدم كه مردى به او چنين گفته بود :
شتر من رميده بود ، نزد حلبس اسدى رفتم و در مورد شتر پرسيدم . او به پسرش گفت : خطّى بكش . او خط را كشيد . پدر در آن نظر كرد و برخاست كه برود . سپس فرزند به آن خط نگاه كرد ؛ خنديد و گفت : آيا دانستى چرا پدرم برخاست ؟ گفتم : خير . گفت :
چهرهاش را درهم كشيد زيرا ديد كه شترت را مىيابى و براى او جفت و زوجى پيدا