تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأخبار الموفقيات ( فارسى ) — صفحة 296

مساهمون:

ص٢٩٦
لباس او پاره شد . وى اين لباس را بدون اجازهء شوهرش پوشيده بود . زن از مسجد برگشت ، در حالىكه با شرمندگى پيراهنش را فروخت و چادرى تهيه كرد . صبح هنگام نزد مارگيرى رفت و چند درهم به او داد و گفت : براى من ده عقرب بگير ، اگر عقرب نبود مار سمّى بگير . سپس آنان را از مرد مارگير گرفت و در سبدى قرار داد و روى آن را ادويهء خوشبو پاشيد . شب هنگام نزديك همان در مسجد آمد . آن مرد نگهبان را ديد و شناخت . به او گفت : اى برادر ! اين سبد را بگير و به مناسبت عيد ، امشب به منزل ببر ؛ ولى اجازه بده كه در اين شب عظيم وارد مسجد شده و نماز بگزارم . اجر و مزد تو با خداوند باشد . مرد سبد را گرفت و به زن اجازه داد كه وارد شود . آنگاه آن را پنهانى به خانه‌اش آورد و با عجله باز كرد تا بداند در آن چيست . وقتى در سبد را گشود و آن را بوييد ، عقربى بينىاش را به شدّت گزيد ؛ گويى كه آتش از چشمانش بيرون زد . بعد روى زمين افتاد و عقربها در روى بدنش قرار گرفتند و او را چندين بار گزيدند . او فرياد زد : مرا دريابيد كه دارم مىميرم . مردم به سويش شتافتند و ديدند كه بدن او پر از عقرب است . حسن بن زيد را از آن اتفاق با خبر كردند . حسن به آن مرد گفت : اين داستان چيست ؟ او كه قادر به سخن گفتن نبود ، مىخواست ماجرا را پنهان كند . حسن به او گفت : تا راستش را من نگويى ، از من رهايى نمىيابى . مرد ماجرا را گفت . حسن خنديد و گفت : اگر مىدانستم كه اين زن كجاست ، دستور مىدادم كه هزار درهم به او بدهند . ( راوى گويد ) آن زن را يافتند و حسن دستور داد به او پاداش دهند .

189 . مشاجرهء مزيد با همسرش نزد قاضى

زبير روايت كرد و گفت : مزيد را كه در مورد نفقه با همسرش اختلاف داشت ، به نزد قاضى آوردند . زن هنگامى كه نشست ، گريه كرد . قاضى به مزيد گفت : واى بر تو ، از خدا بترس ؛ گمان مىكنم كه ظالم باشى . مزيد گفت : چگونه به چنين چيزى رسيدى ؟ قاضى گفت : اين زن از خوشبختى گريه نمىكند . مزيد گفت : برادران يوسف هم كه شب برگشتند ، گريستند .