تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأخبار الموفقيات ( فارسى ) — صفحة 274

مساهمون:

ص٢٧٤
بر مادرش اسماء ، دختر ابوبكر وارد شد . به او گفت : اى مادر ، مردم و حتى فرزندان « 1 » و خانواده‌ام مرا رها كرده و خوار ساختند . كسى با من باقى نمانده مگر اندكى كه انگيزه صبر و ماندن بيش از يك ساعت را كنارم ندارند . اين قوم هرچه از دنيا بخواهم ، به من مىدهند ؛ مادر ، نظر تو چيست ؟ مادرش گفت : به خدا سوگند ، خودت بايد تصميم بگيرى . اگر مىدانى اين راه كه به آن دعوت مىكنى حق است ، پس به راه خود ادامه بده كه يارانت بر سر آن كشته شده‌اند . خودت را تسليم نكن تا بازيچهء پسران ( غلام بچّه‌هاى ) بنى اميّه نشوى . اما اگر دنيا را برگزيدى ، در اين صورت بدترين بندگان خداوند هستى ؛ چون همراهانت را به كشتن داده‌اى . اگر گويى كه من با حق بودم و ياران من سستى كردند و ناتوان شدم ، اين كار آزادگان و دينداران نيست . اى پسر ، مگرچه مقدار مىتوانى در دنيا باقى بمانى ؟ كشته شدن نيكوتر است . « 2 » عبد الله بن زبير جلو آمد و سر مادرش را بوسيد و گفت : به خدا سوگند ، عقيده و عزم من بر اين كار است . از روزى كه خروج كردم تا امروز ، قصد من همين است . هرگز به دنيا اعتماد نكردم و حيات دنيا را دوست نداشته‌ام و هيچ چيز جز خشم براى خدا و اينكه آنان كارهاى حرام را حلال كرده‌اند ، مرا به خروج وادار نكرد . دوست داشتم نظر تو را بدانم كه تو بر عقيده و بينش من افزودى . اى مادر ، مرا بنگر كه امروز كشته مىشوم . اندوهگين مشو و تسليم امر پروردگار باش . پسرت هرگز به عمد به انجام منكرات و گناه بزرگ روى نكرده و از فرمان خدا سرنپيچيده است . در اداى امانت خيانت نكرده و به عمد مرتكب ظلم بر مسلمانى نشده است . از هيچ يك از كارگزارانم ظلم و كار ناشايستى سرنزده مگر اينكه آن را سخت
هامش
- در آغاز خلافت عبد الملك موفق شده بود بيعت بسيارى از شهرها را براى خود بگيرد و اعلام خلافت كند . حجاج با لشكريانش به محاصرهء مكه پرداختند و بسيارى از ياران ابن زبير كشته شده و بسيارى نيز به دشمن تسليم گشتند و او كه به سبب اخلاق خاص خود ، يعنى خست ، يارانش را پراكنده كرده بود ، در روزهاى آخر محاصره تنها ماند و نهايتا حجاج كعبه را به منجيق بست و آن را سوزاند و عبد الله بن زبير را هم به قتل رساند . - م ( 1 ) . روايت شده كه دو فرزند وى حمزة و خبيب به سوى حجاج رفتند و از او امان خواستند . ( 2 ) . در اكثر منابع آمده است : به خدا سوگند ، نزد من ضربهء شمشير از ضربهء شلاقى كه به خوارى بزنند ، با ارزش‌تر است . عبد الله بن زبير گفت : من مىترسم مرا مثله كنند . مادرش گفت : پسرم ، كندن پوست گوسفند پس از ذبح آن ، براى او هيچ درد و رنجى ندارد .
الأخبار الموفقيات ( فارسى ) — صفحة 274 | زبير بن بكار / اصغر قائدان