166 . خطبه زياد در كوفه
از مجالد ، از شعبى شنيدم كه مىگفت « 1 » :
زياد وارد كوفه شد . من نزديك منبر نشستم تا كلامش را بشنوم . كسى را نديدم كه حرفى به زبان آورد . آرزو كردم همه ساكت باشند از ترس اينكه مبادا زياد تصميم سويى بگيرد و شايد نيكيش را افزون كند .
او بعد از شكر و سپاس خداوند گفت « 2 » : وقتى در بصره بودم ، براى من فرمانى آمد .
وقتى قصد داشتم با دو هزار تن از نگهبانان آن شهر به سوى شما بيايم ، به ياد آوردم كه شما اهل حق هستيد و اهل حق ، باطل را دور مىكنند . من همراه خاندانم به سوى شما آمدم و شكر خداى كه ما را از آنچه مردم پايين قرار دادهاند بالاتر نگه داشت و هرچه از ما ضايع كردند ، براى ما حفظ كرد . اى مردم ، ما سرزنش شديم و سرزنشكنندگان را ملامت كنيم . ما مجريان را آزموديم . دانستيم كه اين امر اصلاح نشود مگر با شدّت بدون ستم و آرامش بدون سستى . ما هيچ درى را محكم نبستيم مگر آنكه شما آن را باز كرديد و هيچ گرهاى باز نكرديم مگر آنكه شما محكم كرديد . همانا خير و شر را براى شما فراهم نسازم مگر اينكه به آن وفا كنم . اگر زمانى شما از من دروغى شنيديد ، ديگر ولايتى بر شما ندارم . من شما را به كارى امر مىكنم كه خودم و خانوادهام را به آن امر كنم . اگر كسى بر خلاف ميل من كارى كند ، گردنش را مىزنم . بدانيد كه به هيچ يك از شما هتك حرمت نكنم و از شما نمىخواهم مرا از درون خانههايتان مطلّع كنيد و لغزشهاى هيچ يك از شما را بازگو نكنم .
راوى گويد : مردم از هر طرف مسجد بر او سنگريزه پرتاب كردند . پس او بر منبر نشست تا همه ساكن و ساكت شدند . آنگاه به نگهبانان امر كرد تا جلوى درهاى مسجد بايستند و صندلىهايى در كنار درهاى مسجد قرار دهند . بعد مردم چهار نفر چهار نفر آمدند و با او بيعت كردند . به كسانى كه با او بيعت مىكردند اجازه نمىداد آنجا را ترك
هامش
( 1 ) . به قول شعبى در البيان و التبيين 2 / 65 و طبرى 5 / 221 با اختلاف جزئى در بعضى كلمات .
( 2 ) . اين خطبه در طبرى 5 / 234 آمده است . زمانى او اين خطبه را خواند كه المغيرة مرد و زياد حاكم تمام عراق شده بود . اينروايت به نقل از عمر بن شبة با اختلافاتى در اين متن آمده است .