بود . سلمان گفت « 1 » : به سخنت گوش نمىدهيم . عمر گفت : چرا ؟ « 2 » پاسخ داد : براى ما يك ردا قرار دادى و براى خودت دو ردا برداشتى ؟ عمر « 3 » صدا زد : يا عبد الله ، كسى جواب نداد . پس گفت : اى عبد الله بن عمر . عبد الله پاسخ داد : بله « 4 » ، يا امير المؤمنين . عمر گفت :
تو را به خدا سوگند مىدهم آيا يكى از اين رداها از تو نيست ؟ عبد الله گفت : بله . سلمان گفت : بگو هرچه مىخواهى . ما مىشنويم و اطاعت مىكنيم .
110 . نامهء يزيد بن معاويه به مردم مدينه
زبير از محمد بن حسن از وليد بن هشام روايت كرد و گفت :
يزيد بن معاويه براى اهالى مدينه نوشت : « 5 » بعد از حمد و ستايش خداوند ، من شما را بر سر ، و سپس بر چشمم و آنگاه بر دهان و بعد در قلب خود جاى دادم . من مقام و جايگاه رفيعى براى شما در نظر گرفته بودم . به خدا سوگند اگر خودتان را زير پاهاى من قرار دهيد ، شما را به زير پا مىفشارم ، تا از تعدادتان كاسته شود . داستان شما را متروك مىسازم تا چون روايات قوم عاد و ثمود نسخ شود . بعد به اين اشعار استناد كرد « 6 » :
أظنّ الحلم دلّ علىّ قومى * و قد يستجهل الرجل الحليم
و مارست الرجال و مارسونى * فمعوّج علىّ و مستقيم
و لكنى ألاقى منكرات * فأنكرها و ما أنا بالظلوم
[ گمان مىكردم كه بردبارى من قومم را به سوى من مىكشاند ؛ در حالىكه بيشتر اوقات
هامش
( 1 ) . اين خبر در سيرهء عمر بن خطاب ، ص 102 به روايت المدائنى آمده است .
( 2 ) . در سيره عمر بن خطاب آمده است : عمر گفت : چرا يا عبد الله ؟ و او گفت : تو بين ما لباسها را قسمت كردى اما براى خودت يك حلّه ( جامه و رداى كامل ) برداشتى .
( 3 ) . در سيرهء عمر آمده است : عمر گفت : اى ابا عبد الله عجله نكن . پس ندا داد اى عبد الله .
( 4 ) . در سيرهء عمر آمده است : گفت لباسى كه روى آن پوشيدهام رداى تو است ؟ گفت : آرى .
( 5 ) . در العقد الفريد 2 / 256 ، صبح الاعشى 6 / 390 و جمهرة رسائل العرب 2 / 95 دربارهء علت نوشتن اين نامه آمده است : اهالى مدينه از خلافت يزيد ناراحت بودند و بر ضد او متحد شدند . عثمان بن محمد ابى سفيان اين مطلب را به اطلاع او رساند . يزيد نيز در جواب آنان اينگونه نوشت .
( 6 ) . اين اشعار اثر شاعر جاهلى قيس بن زهير است كه در رثاى حذيفه و حمل پسران بدر الفزارى در الأغانى 16 / 32 آن را نقل كرده است .