را از خود بران . » « 1 » كسى [ به زن كه از اين موضوع نگران بود ] « 2 » گفت : نزد پسر آن عالم برو كه او در اين مسائل از او آگاهتر است . زن نزد او رفت و وى را باخبر ساخت . او نيز گفت :
با همهء كسانى كه در منزل تو هستند و تو عورت آنان را نديدهاى نزد من بيا . او نيز آنان را آورد . پس وى به صورتهايشان نگاه كرد و سپس گفت : اين زن حبشى را لخت كنيد .
چنين كردند و در لباس او چيزى ديدند . پرسيد : اين چيست ؟ در آن حال پدر اين عالم جوان مرد و به سبب اين كشف ستر ، حرمتش هتك شد . بنى اسرائيل به سوى اين جوان هجوم بردند و گفتند : واى بر تو ، تو عالمترين ما و اميد ما بودى . هنگامى كه هجوم مردم بر وى زياد شد ، از دست آنان به دورترين منطقهء بنى اسرائيل گريخت . محلى كه به آن الرّبة مىگفتند و در بخش بلقاء ( شام ) واقع شده بود . در آنجا زن زيبا و جوانى را ديد . به او گفت : آيا مرا از خودت بهرهمند مىسازى تا دويست دينار به تو بدهم ؟ زن پاسخ داد :
بهتر آن است كه نزد خانوادهام بيايى و مرا به عقد خود درآورى تا هميشه براى تو حلال باشم . گفت : منزلت كجاست ؟ زن نشانى محل زندگى خود را گفت . آن شب براى او بسيار طولانى بود . به راهش ادامه داد ، رفت تا اينكه به سگى رسيد كه حامله بود و تولهاى در شكم داشت . اين سگ مدام پارس مىكرد . مرد گفت : از اين اتفاق در شگفتم ! كسى به او گفت برو كه به زودى علّت انجام اين كار برايت روشن خواهد شد . رفت تا اينكه به مردى رسيد كه سنگهايى حجيم حمل مىكرد و بر او سنگينى مىنمود ، وقتى يكى از آنها مىافتاد ، سنگ ديگرى به جاى آن اضافه مىكرد . آن مرد به او گفت : تو نمىتوانى اين بار را تحمّل كنى ، برايت سنگين است . آن مرد گفت : برو كه علت اين امر را نمىدانى . به زودى علت انجام آن برايت روشن مىشود . مرد به مسيرش ادامه داد تا به مردى ديگر رسيد كه آب از چاه مىكشيد ، آب را در حوضى كنار چاه مىريخت و در آن سوراخى بود كه آب را به چاه برمىگرداند . مرد به او گفت : اگر سوراخ را ببندى آب برايت جمع مىشود . گفت : صبر كن ، تو علّت اين امر را نمىدانى ، به زودى دليل آن
هامش
( 1 ) . اينروايت از اسرائيليات است كه شايد ابن عباس از متون عهد عتيق نقل كرده باشد . اگرچه اينگونه روايت عمدتا اسطوره و قصص است ، اما در آن نكات اخلاقى شايان توجه نهفته است . - م
( 2 ) . عبارت داخل كروشه براى تكميل جمله آمده است . - م