( يعنى در جيب آستينم نهادم ) سپس امام رضا ( عليه السّلام ) به چهار نفر از غلامان خود دستور داد كه همراه من باشند تا مرا به خانهام برسانند .
به امام رضا ( عليه السّلام ) عرض كردم : فدايت گردم ! قراولان « ابن مسيب » ( امير مدينه ) در راه هستند و من دوست ندارم آنان مرا با غلامان شما بنگرند .
فرمود : « راست گفتى ، خدا تو را به راه راست هدايت كند » ، به غلامان فرمود : « همراه من بيايند و هركجا كه من خواستم ، برگردند » غلامان همراه من آمدند ، وقتى كه نزديك خانهام رسيدم و اطمينان يافتم ، آنان را برگرداندم ، سپس به خانهام رفتم ( شب بود ) چراغ خواستم ، چراغ آوردند به دينارها نگاه كردم ، ديدم 48 دينار است و آن مرد طلبكار ، 28 دينار از من طلب داشت و در ميان آن دينارها ، يك دينار بود كه مىدرخشيد ، آن را نزديك نور چراغ بردم ديدم روى آن با خط روشن نوشته است : « آن مرد ، 28 دينار از تو طلب دارد ، بقيهء دينارها مال خودت باشد » .
سوگند به خدا ! خودم نمىدانستم ( و فراموش كرده بودم ) كه او چقدر از من طلب دارد . روايات در اين راستا بسيار است كه شرح و نقل آنها در اين كتاب كه بنايش بر اختصار است به طول مىانجامد . « 1 »
ماجراى شهادت حضرت رضا ( ع )
وقتى كه حضرت رضا ( عليه السّلام ) به سال دويست هجرى ، به دعوت مأمون ناگزير از مدينه به خراسان آمد ، حدود سه سال آخر عمرش را در دستگاه مأمون ( هفتمين خليفهء
هامش
( 1 ) - حضرت رضا ( عليه السّلام ) حدود 55 سال عمر كرد ( از سال 148 تا 203 هجرى ) 35 سال آن در زمان پدرش بود ( از 148 تا 183 هجرى ) و بيست سال داراى مقام امامت بود ( از سال 183 تا 203 ) و در 35 سالگى به مقام امامت رسيد و در سال دويست هجرى ، مأمون ( خليفه هفتم عبّاسى ) او را از مدينه به خراسان آورد ، بنابراين حدود 17 سال بعد از پدر در مدينه بود و آن حضرت در 29 صفر سال 203 در خراسان به شهادت رسيد ، بنابراين ، حدود سه سال در خراسان بود و در مجموع با پنج سال آخر ، عمرش را در عصر خلافت مأمون عباسى گذراند .