آن پس مكرّر به گوش مأمون مىخواندند و او را بر ضدّ امام رضا ( عليه السّلام ) مىشوراندند ، مثلا توجّه همگانى مردم را به امام رضا ( عليه السّلام ) به عنوان يك خطر جدّى براى براندازى حكومت مأمون قلمداد مىكردند و مأمون ( خودخواه ) را وامىداشتند كه از حضرت رضا ( عليه السّلام ) فاصله بگيرد و كار به جايى رسيد كه آن دو ( سالوس خائن ) رأى مأمون را نسبت به حضرت رضا ( عليه السّلام ) دگرگون ساختند و او را آنچنان كردند كه تصميم به كشتن حضرت رضا ( عليه السّلام ) گرفت .
تا روزى امام رضا ( عليه السّلام ) با مأمون غذايى خوردند ، امام رضا ( عليه السّلام ) از آن غذا بيمار شد و مأمون نيز خود را به بيمارى زد .
جريان شهادت حضرت رضا ( عليه السّلام ) از زبان عبد اللّه بن بشير
« عبد اللّه بن بشير » ( يكى از غلامان مأمون ) مىگويد : مأمون به من دستور داد كه ناخنهاى خود را بلند كنم و اين كار را براى خودم عادى نمايم و آن را به هيچ كس نگويم من اين كار را انجام دادم سپس مأمون مرا طلبيد ، چيزى شبيه تمرهندى به من داد و به من گفت : اين را با دستهايت خمير كن و به همهء دستت بمال و من چنين كردم و سپس مأمون مرا ترك كرد و به عيادت حضرت رضا ( عليه السّلام ) رفت ، پرسيد حالت چطور است ؟
امام رضا ( عليه السّلام ) فرمود : « اميد سلامتى دارم » .
مأمون گفت : من هم به حمد اللّه امروز حالم خوب شده است ، آيا هيچيك از پرستاران و خدمتكاران امروز نزد شما آمدهاند ؟
امام رضا ( عليه السّلام ) فرمود : « نه ، نيامدهاند » . مأمون خشمگين شد و بر سر غلامان فرياد زد ( كه چرا به خدمتگزارى از آن حضرت نپرداختهايد ) .
عبد اللّه بن بشير در ادامهء سخن مىگويد : سپس مأمون به من دستور داد و گفت :
براى ما انار بياور ، چند انار آوردم ، گفت هماكنون با دست خود ( كه به زهر تمرهندى آلوده بود ) آب اين انارها را با فشار دست بگير ، من چنين كردم ، مأمون آن آب انار آنچنانى را با دست خود به حضرت رضا ( عليه السّلام ) ( كه در بستر بيمارى در حال بهبودى