سوى مرقد شريف امام هادى و امام حسن عسكرى عليهما السّلام رفتم ، جمعيّت در اطرافم حلقه زدند و گفتند : « چهرهء تو را دگرگون مىنگريم ، آيا چيزى موجب درد براى تو شده و يا با كسى نزاع كردهاى ؟ » ، گفتم : چنين نيست ، ولى از شما مىپرسم :
« آيا اين سواران را كه از كنار شما حركت كردند ، شناختيد ؟ » .
آنها گفتند : آنان ، از اشراف و صاحبان گوسفندها هستند .
گفتم : « نه ، بلكه در ميان آنها امام زمان عليه السّلام بود » .
گفتند : « آيا امام ، آن پير مرد بود يا آنكه فرجىپوش بود ؟ » .
گفتم : آنكه فرجى در تن پوشانده بود .
گفتند : آيا بيمارى خود را به او نشان دادى .
گفتم : آرى ، او زخم پايم را گرفت و فشار داد ، و به درد آورد ، سپس پاى خودم را برهنه كردم ، اثرى از زخم نديدم ، و به طور كلّى ، بر اثر اضطراب و هراس ، شك كردم ، پاى ديگرم را برهنه نمودم ، در آن نيز اثرى از زخم نديدم ، مردم به سوى من هجوم آوردند و پيراهن مرا براى تبرّكجوئى ، پاره پاره كردند ، جمعى مرا به خزانه بردند و از هجوم مردم جلوگيرى كردند .
ناظر بين النّهرين در مشهد عسكريّين عليهما السّلام ، سر و صدا را شنيد ، از علّت آن پرسيد ، ماجرا را به او گفتند ، او به خزانه آمد و نام مرا پرسيد ، و نيز پرسيد :
« چه وقت از بغداد بيرون آمدى » ، من به او گفتم كه از آغاز اين هفته ، از بغداد بيرون آمدهام ، او از نزد من رفت ، من شب را در مشهد عسكريّين عليهما السّلام ماندم ، و پس از نماز صبح ، از مشهد بيرون آمدم و مردم نيز همراه من بيرون آمدند ، تا اينكه از مشهد دور شديم و مردم پراكنده شدند ، و من به « اوانا » رسيدم ، شب را در آنجا گذراندم ، و صبح به سوى بغداد رفتم ، مردم را ديدم كه روى جسر قديم اجتماع كردهاند ، هر كسى وارد آن جسر مىشود ، از نام و نسب او مىپرسد ، و سؤال مىكند كه تو از كجا آمدهاى ؟ .
وقتى كه من وارد جسر شدم ، از نام من پرسيدند و گفتند : از كجا مىآئى ؟ .
أنوار البهية ( نگاهى بر زندگى چهارده معصوم ع ) ( فارسى ) — صفحة 567
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٥٦٧