همانند آن است ، و تفاوتى ندارد . يكى از طبيبان فرياد زد :
هذا عمل المسيح
: « اين كار مسيح عليه السّلام است » .
وزير گفت : چون اين كار ، كار شما نيست ، ما درمانبخش او را مىشناسيم ، ( و آن امام زمان عجّل اللّه فرجه است ) .
سپس اسماعيل هرقلى را نزد خليفه ( مستنصر ) حاضر كردند ، خليفه سرگذشت او را پرسيد ، او داستانش را از اوّل تا آخر بيان كرد ، خليفه كيسهء پولى به او داد و گفت : « اين را بگير و خرج كن » .
او گفت : « من چنين جرئتى ندارم » .
خليفه گفت : « از چه كسى مىترسى ؟ » .
او گفت : « از همان كسى ( امام زمان عجّل اللّه فرجه ) كه پايم را شفا داد ، زيرا او فرمود : « از خليفه چيزى نگير » ، خليفه گريه كرد و غمگين شد . اسماعيل بىآنكه از او چيزى بپذيرد ، از نزد او خارج شد .
مؤلّف كشف الغمّه ، پس از ذكر داستان طولانى فوق مىگويد : روزى همين داستان را براى جمعى شرح مىدادم ، شمس الدّين ، پسر اسماعيل هرقلى ، در آن جمع حضور داشت ، و من او را نمىشناختم ، وقتى كه داستان به آخر رسيد ، شمس الدّين نزد من آمد و گفت : من فرزند تنى اسماعيل هرقلى هستم ، تعجّب كردم ، به او گفتم :
« آيا تو زخم ران پدرت را ديده بودى ؟ » .
گفت : نه ، زيرا من در آن زمان كوچك بودم ، ولى پس از شفا ، آن محل را سالم ديدم كه موى در روى آن روئيده شده بود .
صاحب كشف الغمّه مىافزايد : من از صفى الدّين محمّد بن محمّد ، و از نجم الدّين حيدر بن ايسر ، كه هر دو از بزرگان و معتمدين بودند سؤال كردم ، آنها هر دو گفتند :
أنوار البهية ( نگاهى بر زندگى چهارده معصوم ع ) ( فارسى ) — صفحة 569
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٥٦٩