« ما بوديم و آن زخم را ديديم و شفاى آن را نيز ديديم و به صحّت اين داستان گواهى دادند » .
فرزند اسماعيل هرقلى گفت : پدرم از آن زمان كه با فراق امام زمان عليه السّلام روبرو شد محزون گرديد ، به بغداد رفت و همه روزه از آنجا به سامرّاء براى زيارت عسكريّين عليهما السّلام مىرفت ، و به بغداد بازمىگشت ، آن سال چهل بار به سامرّاء رفت ، به اميد اينكه شايد باز چشمش به ديدار امام زمان عليه السّلام روشن گردد ، ولى با اين حسرت جان داد ، و با اندوه و غم به عالم بقا شتافت . خداوند به كرم و لطفش ، او و ما را به دوستى خود انتخاب كند .
9 - شفاى عجيب بيمار به بركت امام زمان عجّل اللّه فرجه
دانشمند و محدّث بزرگ على بن عيسى اربلى ، صاحب كتاب كشف الغمّه داستان دوّم را چنين نقل مىكند :
سيّد باقى بن عطوه علوى حسينى ، براى من نقل كرد : پدرم « عطوه » در مذهب زيدى بود ، و بر اثر زخمى بيمار شد ، و بيمارى او طول كشيد ، و همهء پزشكان عصر از درمان آن عاجز شدند ، من و برادرانم كه پسران او بوديم به مذهب شيعهء دوازده امامى تمايل داشتيم ، پدرم از اين جهت نسبت به ما دل خوشى نداشت ، و مكرّر به ما مىگفت : « من مذهب شما را نمىپذيرم ، مگر اينكه صاحب شما ( حضرت مهدى عليه السّلام ) بيايد و مرا شفا دهد » .
اتّفاقا شبى هنگام نماز عشاء ، همهء ما در يك جا جمع بوديم ، كه شنيديم : پدرم فرياد زد : « صاحب خود را دريابيد كه همين لحظه از نزد من بيرون رفت » . ما با شتاب از خانه بيرون پريديم ، هر چه دويديم و به اطراف نگريستيم ، او را نديديم ، برگشتيم و از پدر پرسيديم ، جريان چه بود ؟ .
گفت : شخصى نزد من آمد و فرمود : اى عطوه ! .
گفتم : تو كيستى ؟