گفتيم : « نه » .
گفت : « من فرزند زنا هستم كه اگر اين خبر را نقل كرديد ، شما را نكشم » .
معتضد سوگندهاى شديد خورد كه اگر شما اين راز را فاش نموديد ، قطعا گردنتان را مىزنم ، و ما هم جرئت گفتن اين ماجرا را نداشتيم ، تا معتضد از دنيا رفت ، آنگاه مطلب را فاش ساختيم .
3 - بازگرداندن ، پارچهء غير شيعه
شيخ صدوق ( ره ) از اسحاق بن حامد ، چنين نقل مىكند : در شهر قم ، يك نفر بزّاز ( پارچهفروش ) بود ، كه پيرو مذهب شيعه بود ، ولى شريكى داشت كه در مذهب مرجئه ( غير شيعه ) بود . پارچهء خوبى به دستشان رسيد ، شيعى گفت : « اين پارچه براى مولاى من خوب است » .
مرجئى گفت : « من مولاى شما را نمىشناسم ، ولى اختيار با خودت است ، هر كار مىخواهى بكن » .
شيعى ، آن پارچه را براى حضرت مهدى امام زمان عليه السّلام فرستاد ، آن حضرت ، آن پارچه را در طولش دو نصف كرد ، و نصف آن را برگردانيد و پيام داد كه : « من مال مرجئى را نمىپذيرم » .
4 - امداد غيبى در خدمت حسين بن روح ، سوّمين نايب خاصّ امام عصر ( عج )
شيخ صدوق ( ره ) مىنويسد : حسين بن على بن محمّد قمّى معروف به « ابو على بغدادى » گفت : من در شهر بخارا بودم ، شخصى به نام « ابن جاوشير » به من ده شمش طلا داد و گفت اينها را در بغداد به « شيخ أبو القاسم ، حسين بن روح » [ سوّمين نايب خاصّ امام عصر عجّل اللّه فرجه ] برسان ، آن طلاها را همراه خود حمل كردم ، وقتى كه به « امويه » [ شهرى كه در راه بخارا ، از راه مرو ، قرار دارد و در جانب غربى جيحون مىباشد ] رسيدم ، يكى از آن شمشها گم شد ، و نفهميدم كه در كجا افتاد ،