تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أنوار البهية ( نگاهى بر زندگى چهارده معصوم ع ) ( فارسى ) — صفحة 548

مساهمون:

ص٥٤٨
سوگند به خدا ، آن غلام توجّهى به ما نكرد ، و از ما نترسيد ، و ما طبق فرمان ( معتضد عبّاسى ) بىخبر وارد خانه شديم . خانهء نفيسى ديديم ، پرده‌اى بر در خانه ديديم كه هرگز بهتر از آن را نديده بوديم ، گويا تازه دوخته بودند و دستى به آن نخورده بود ، و در خانه هيچ كس نبود ، آن پرده را كنار زديم ، ناگاه اطاق بزرگى ديديم ، گويا دريائى در آن بود ، و در انتهاى خانه ، حصيرى افتاده بود ، فهميديم كه آن حصير ، روى آب قرار دارد ، و روى آن حصير شخصى كه خوش‌اندام و زيبا چهره بود ، روى آب ايستاده بود نماز مىخواند ، او به ما و وسائل ما اعتنا نكرد . يكى از همراهان ما به نام « احمد بن عبد اللّه » به جلو رفت و پا در خانه گذاشت [ تا كنار آن نمازگزار ( كه حضرت مهدى عليه السّلام بود ) برود و او را دستگير كند ] . احمد در آب غرق شد ، و در ميان آب دست و پا مىزد و سخت در اضطراب بود ، كه دستش را گرفتم و نجاتش دادم ، وقتى كه او را از ميان آب بيرون كشيدم ، افتاد و بىهوش شد ، و پس از ساعتى به هوش آمد . رفيق دوّم من خود را به آب زد ، او نيز همانند احمد ، در اضطراب سختى قرار گرفت و فروماند . من حيرت زده ماندم ، به صاحب خانه ( حضرت مهدى عليه السّلام ) عرض كردم : « معذرت مىخواهم از خدا ، و از شما ، سوگند به خدا خبر نداشتم كه موضوع چيست و براى دستگيرى چه كسى مىرويم ؟ ، من در پيشگاه خدا توبه مىكنم » . آن حضرت ، اعتنائى به گفتار ما نكرد ، و همچنان به نماز خود ادامه مىداد ، ما ترسيديم و به سوى بغداد بازگشتيم . معتضد عبّاسى در انتظار ما به سر مىبرد ، و به دربانان سفارش كرده بود كه هر وقت ما رسيديم ، به ما اجازهء ورود بدهند ، شبانه به خانهء معتضد عبّاسى رسيديم ، او ما را نزد خود برد ، و از ما پرسيد : « ماجرا به كجا كشيد ؟ » . ما آنچه را ديده بوديم ، براى او بازگو كرديم . معتضد گفت : « واى بر شما ! آيا قبل از من كسى را ديده‌ايد و داستان خود را به او گفته‌ايد » .
أنوار البهية ( نگاهى بر زندگى چهارده معصوم ع ) ( فارسى ) — صفحة 548 | الشيخ عباس القمي / اشتهاردى