حسن عسكرى عليه السّلام بودم ، و از هر كسى ، احوال او را مىپرسيدم ، از هر كسى از بنى هاشم و سپاهيان و نويسندگان و قاضيان و فقهاء دربارهء او مىپرسيدم ، همگى بدون استثناء ، او را به بزرگى و عالىمقامى و برازندگى ياد مىكردند ، و او را از افراد خاندان و شخصيتها ديگر ، ترجيح مىدادند ، و همه مىگفتند : « او امام رافضيان است » .
عظمت مقام او در خاطرم جاى گرفت ، زيرا هر كسى از دوست و دشمن را ديدم ، از او تمجيد و تعريف مىكرد و بر او درود مىفرستاد .
يكى از حاضران كه از طايفهء اشعرىها بود ، به احمد بن عبيد اللّه گفت : « حال برادرش جعفر ( كذّاب ) چگونه است ؟ » .
احمد گفت : « جعفر كيست كه از حال او پرسيده شود ، يا او را در رديف نام حسن بن على ( امام حسن عسكرى عليه السّلام ) ذكر كرد ؟ ! همانا جعفر ، آشكارا به فسق و فجور ، مشغول است ، آدم بىحيا و هوسباز و شرابخوار است ، من در ميان انسانها ، كمتر كسى ديدهام كه مانند او پردهدر ، بىآبرو ، كودن ، كمفهم ، بدخوى ، شرابخوار ، سركش ، سبكسر و بىمقدار باشد » .
سوگند به خدا هنگام وفات حضرت حسن عسكرى عليه السّلام چنان حالتى بر خليفه و اطرافيانش رخ داد كه من تعجّب كردم كه گمان نمىكنم در وفات هيچ كسى چنان حالتى براى آنان رخ دهد ، ماجرا از اين قرار بود :
به پدرم ( كه از خواص خليفه بود ) اطلاع داده شد كه ابن الرّضا ( امام حسن عسكرى عليه السّلام ) بيمار و رنجور شده است ، همان دم پدرم به دار الخلافه رفت و موضوع را به اطّلاع خليفه رسانيد ، سپس همراه پنج تن از خواص و افراد مورد اطمينان خليفه كه يكى از آنها « نحرير » بود ، با شتاب بازگشت ، پدرم به آن پنج نفر دستور داد كه ملازم خانهء امام حسن عسكرى عليه السّلام باشند ، و از احوال و وضع او با خبر گردند ، و چند نفر از طبيبها را طلبيد و به آنها امر كرد ، تا به حضور
أنوار البهية ( نگاهى بر زندگى چهارده معصوم ع ) ( فارسى ) — صفحة 507
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٥٠٧