مردم نزد او رفت و آمد مىنمودند ، ناگاه دربانان خبر دادند كه « ابن الرّضا » ( امام حسن عسكرى عليه السّلام ) كنار در است ، پدرم با صداى بلند گفت : به او اجازهء ورود بدهيد ، ناگاه ديدم : مردى گندمگون ، خوش قامت ، زيباروى ، نيك اندام و جوان با هيبت و شكوه خاصّى وارد مجلس شد . وقتى كه نگاه پدرم به او افتاد ، برخاست و چند قدم به استقبال او رفت ، و به گونهاى از او احترام كرد ، كه هيچكس از بنى هاشم و امراء و وليعهدها را نديده بودم كه پدرم از آنها اين گونه تجليل كند ، وقتى كه پدرم نزديك ( امام حسن عسكرى عليه السّلام ) شد با او معانقه كرد ، و صورت و شانههاى او را بوسيد ، و دست او را گرفت و در جايگاه خود نشانيد ، و در كنار او نشست و رو به جانب آن حضرت نمود ، و با او به گفتگو پرداخت ، و او را با كنيهاش مىخواند ، و در ضمن گفتار ، خود و پدر و مادرش را فداى او مىنمود ( و مىگفت جانم بفدايت ، پدر و مادرم به قربانت ) و من تعجّب مىكردم ، از آن همه احترامى كه پدرم به حضرت حسن عسكرى عليه السّلام مىكرد . ناگاه در اين هنگام دربانان آمدند و گفتند : « موفّق باللَّه » ( برادر معتمد عبّاسى « 1 » آمد ، مطابق رسم معمول ، هرگاه موفّق به ديدار پدرم مىآمد ، دربانان و نظاميان مخصوص او ، بين مجلس و در خانه ، دو صف تشكيل مىدادند ، تا وارد گردد و سپس بيرون رود ، در آن روز پدرم پيوسته به سيماى امام حسن عسكرى عليه السّلام چشم دوخته بود ، و با او گفتگو مىكرد ، تا اينكه به غلامان مخصوص نگريست و سپس به امام حسن عسكرى عليه السّلام عرض كرد : « اى ابو محمّد ! خدا مرا فداى شما كند ، اگر مىخواهيد ، برخيزيد » ، و به غلامان دستور داد ، امام حسن عسكرى عليه السّلام را در پشت صف ، عبور دهند تا امير ( موفّق ) او را نبيند ، پدرم برخاست و با امام معانقه
هامش
( 1 ) الموفّق باللَّه ؛ ابو احمد ، طلحة بن متوكّل ، برادر معتمد عبّاسى ( پانزدهمين خليفهء عبّاسى ) و وليعهد او بود ، او همان كسى است كه زبير بن بكّار ، كتاب « موفّقيّات » را به نام او نوشت ، و در خطبهء خود براى او ، دو لقب ذكر نمود ، و گفت : « خدايا ! اصلاح كن امير ناصر دين خدا ، ابو احمد ، طلحه ، موفّق باللَّه ، وليعهد مسلمانان ، و برادر امير مؤمنان را » ، لقب ناصر را آن هنگام به او دادند كه او از درگيرى با محمّد بن على « امير زنگيان » ، فارغ شده بود و او را سركوب نموده بود ( مؤلّف ) .