كرد و صورتش را بوسيد ، و امام از آنجا رفت .
من به دربانان و غلامان گفتم : « واى بر شما ! اين شخص چه كسى بود كه پدرم اين گونه با او خوشرفتارى كرد و از او تجليل نمود ؟ » .
گفتند : « اين مردى از علويان به نام « حسن بن على » عليه السّلام است ، و به « ابن الرّضا » معروف مىباشد . بر تعجّبم افزوده شد ، و آن روز تا شب همچنان دربارهء « ابن الرّضا » مىانديشيدم و پريشان بودم كه چرا پدرم آن همه به او احترام نمود ؟ شب به خانهام رفتم ، پدرم آمد ، طبق عادتش نماز عشا را خواند و سپس نشست ، و به رسيدگى نامهها و امورى كه مىبايست به خليفه ، ابلاغ كند مشغول شد ، من نزد او رفتم ، و در حضورش نشستم ، پدرم گفت : « اى احمد ! آيا حاجتى دارى ؟ » .
گفتم : « آرى ، اى پدر ! اگر اجازه دهى بپرسم » .
گفت : « اجازه دادم اى پسرم ، هر چه دوست دارى بگو » .
گفتم : « اى پدر ! آن مردى كه صبح با او ديدار كردى و آن همه تجليل و احترام به او نمودى ، و خود و پدر و مادرت را در ضمن گفتار ، فداى او مىنمودى ، چه كسى بود ؟ » .
گفت : « پسر جان ! او « ابن الرّضا » ( امام حسن عسكرى عليه السّلام ) بود . او امام رافضيان است » ، سپس ساعتى سكوت كرد ، و آنگاه گفت : « اى پسر جان ! اگر مقام خلافت از بنى عبّاس گرفته شود ، در ميان بنى هاشم ، هيچ كسى براى مقام خلافت ، شايستهتر از اين شخص ( امام حسن عسكرى عليه السّلام ) نيست ، او از جهت فضل ، عفاف ، طينت ، پاكى نفس ، پارسائى ، عبادت ، خوش اخلاقى ، و صلاحيت ، سزاوار خلافت است . اگر پدرش ( امام هادى عليه السّلام ) را مىديدى ، مردى بود بزرگوار ، عاليمقام ، نيكوكار و با كمال .
احمد مىگويد : از اين گفتار پدرم ، بيشتر انديشناك و پريشان شدم ، و فكر و خشمم بر پدرم زياد شد ، و بعد از اين ماجرا ، پيوسته در جستجوى وضع امام
أنوار البهية ( نگاهى بر زندگى چهارده معصوم ع ) ( فارسى ) — صفحة 506
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٥٠٦