كارى را به او واگذار نمىكرد ، خضر به مشترى گفت : « تو مرا خريدهاى كه ترا خدمت كنم ، بنابراين مرا به انجام كارى فرمان بده » .
مشترى گفت : من دوست ندارم كه تو را به زحمت اندازم ، تو پيرمرد سالخوردهاى هستى .
خضر گفت : زحمتى بر من نيست .
مشترى گفت : حال كه چنين است ، برخيز و اين سنگها را از اينجا به فلان جا ، انتقال بده .
خضر عليه السّلام برخاست ، در همان ساعت ، آن سنگها را منتقل نمود ، با اينكه اين كار را مىبايست شش نفر در يك روز انجام دهند .
مشترى گفت : « آفرين بر تو ، خوب انجام دادى و به كارى طاقت آوردى كه هيچكس چنين طاقتى ندارد » .
تا اينكه مشترى تصميم گرفت تا به مسافرت برود ، به خضر گفت : « من تو را امين مىدانم ، به مسافرت مىروم ، تو جانشين من باش و نسبت به اهل و عيالم به نيكى رفتار كن تا برگردم ، من دوست ندارم كه تو را به زحمت اندازم » .
خضر گفت : « نه ، تو مرا به زحمت نمىاندازى » ( اينها زحمت نيست ) .
مشترى گفت : حال كه چنين است ، مقدارى خشت بزن ، تا من بازگردم .
مشترى به سفر رفت ، وقتى كه بازگشت ، ديد خضر عليه السّلام ساختمان محكمى [ با آن خشتهائى كه زده ] درست كرده است .
مشترى گفت : « تو را به وجه خدا سوگند مىدهم كه بگوئى ، حسب تو چيست و كارت چگونه است ؟ » .
خضر عليه السّلام گفت : « امر بزرگى ، از من سؤال كردى ، و وجه خدا را واسطه نمودى ، با اينكه همين امر عظيم ، مرا به بردگى و غلامى انداخته است ، اينك به تو مىگويم كه من كيستم ؟ من همان « خضر » هستم كه نامش را شنيدهاى ، فقير درماندهاى از من صدقه خواست ، گفتم چيزى ندارم ، او مرا به وجه خدا » سوگند
أنوار البهية ( نگاهى بر زندگى چهارده معصوم ع ) ( فارسى ) — صفحة 444
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٤٤٤