درهمى به ميان آب انداخت و خطّى را كه در آن درهم نوشته شده بود ، بر اثر صاف بودن آب ، از بالاى آن ، خوانده مىشد ، ولى بر اثر سردى آب ، هيچكس قدرت نداشت تا دست خود را در آب فرو كند ، ناگاه ديدند كه يك ماهى بزرگى كه طول آن به اندازهء يك ذراع ( از آرنج تا سر انگشتان دست ) بود در ميان آب پديدار شد ، كه مانند شمش نقره مىدرخشيد . مأمون گفت : « هر كس اين ماهى را بگيرد ، و از آب بيرون آورد ، به او يك شمشير جايزه مىدهم » .
يكى از خدمتكاران ، پيش دستى كرد و آن را گرفت ، و بالا آورد ، وقتى كنار چشمه يا روى تختهاى كه مأمون نشسته بود ، رسيد ، ماهى پريشان شد و لرزيد و از دست خدمتكار بيرون پريد و مانند سنگى در آب افتاد ، و آب سرد چشمه ، بر سينه و گلوى مأمون پاشيد ، و لباسش تر شد . آن خدمتكار بار ديگر فرود آمد و آن ماهى را از آب گرفت و در برابر مأمون در ميان دستمالى نهاد ، ماهى همچنان زنده بود و لرزش و جهش داشت .
مأمون گفت : « هم اكنون اين ماهى را بريان كنيد » ، سپس در همان ساعت ، مأمون لرزش گرفت ( و آثار سرماخوردگى در او آشكار گشت ) به طورى كه نتوانست از جاى خود حركت كند ، او را با لحافهاى متعدّد پوشاندند ، ولى او مانند شاخهء درخت خرما مىلرزيد ، و فرياد مىزد :
البرد البرد
: « سرد است ، سرد است » .
او را به جانب مغرب گردانيدند ، و با لحافها پوشاندند ، و در كنارش آتش روشن نمودند ، در عين حال او فرياد مىزد : « سرما ، سرما ! » .
سپس ماهى را كه بريان كرده بودند آوردند و نزد مأمون نهادند ، ولى او حتّى نتوانست اندكى از آن ماهى را بچشد ، و بيماريش او را از چشيدن ماهى بازداشت .
وقتى كه حالش ، وخيمتر گرديد ، برادرش « معتصم » از ( دو پزشك آن عصر به نام )
أنوار البهية ( نگاهى بر زندگى چهارده معصوم ع ) ( فارسى ) — صفحة 375
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٣٧٥