بختيشوع ، و ابن ماسويه « 1 » پرسيد : علم طبّ ، دربارهء بيمارى مأمون چه نظر مىدهد ؟ آيا امكان شفا و درمان مأمون وجود دارد ؟ .
مأمون در سكرات مرگ بود ، ابن ماسويه به پيش آمد ، يكى از دستهاى مأمون را به دست خود گرفت ، بختيشوع دست ديگر او را به دست خود گرفت ، و نبض مأمون را سنجيدند ، ديدند كه نامنظّم و غير عادى است و نشان دهندهء مرگ او است . دستهاى هر دو آنها بر اثر عرقى كه مانند روغن زيتون يا لعاب دهان افعى از بدن مأمون بيرون مىآمد ، به بدن او چسبيدند .
آنها نتيجهء معاينهء خود را به معتصم گفتند .
معتصم پرسيد : « اين چه بيمارى است ؟ » .
آنها گفتند : « ما چنين بيمارى را نمىشناسيم ، و در هيچ كتابى نخواندهايم ، ولى اين آثار ، نشانهء نابودى جسد است » .
معتصم همچنان براى درمان مأمون دست و پا مىكرد . پزشكان را در اطراف او جمع نمود ، و اميد داشت كه او شفا يابد .
وقتى كه حال مأمون سخت شد ، به حاضران گفت : « مرا از اينجا بيرون ببريد تا سپاه و رجال و ملك و پادشاهى خود را بنگرم ! » .
با اينكه شب بود ، طبق دستور ، مأمون را از ويلاى روى چشمه بيرون آوردند ، و بر جاى بلندى نشانيدند ، او در همانجا به خيمهها و سپاهيانش كه در بيابان آتش افروخته بودند ، افكند و گفت :
هامش
( 1 ) دو نفر از اطبّاء آن عصر ، « بختيشوع » ناميده مىشدند ، يكى از آنها بختيشوع بزرگ بود ، كه پزشك هارون بود و به حذاقت و مهارت ، شهرت داشت ، و بيماران از اطراف نزد او مىآمدند ، و قبلا در « جندىشاپور » زندگى مىكرد . و كلمهء « بختيشوع » به معنى بندهء عيسى است .
ديگرى بختيشوع كوچك بود كه پسر جبرئيل بن بختيشوع كبير بود ، و در عصر متوكّل ( دهمين خليفهء عبّاسى ) مىزيست .
امّا « ابن ماسويه » ، چهار نفر از اطبّاء ، اين نام را داشتند ، و در روايت فوق ، منظور « يوحنّا » طبيب مشهور است كه ملازم مأمون و معتصم و واثق و متوكّل بود . در سال 243 ه ق وفات كرد . حنين بن اسحاق ، مترجم كتابهاى بقراط و جالينوس از زبان يونانى به عربى ، از شاگردان او است