و شكوه او مرا از نشستن بازداشت ، همانجا تكيه بر شمشيرم كرده ايستادم ، آن حضرت وقتى كه دو ركعت نماز مىخواند ، پس از سلام ، بىدرنگ نماز ديگر را شروع كرده و ادامه مىداد ، توقّف من در آنجا طول كشيد ، ترسيدم هارون مرا بازخواست كند ، در اين هنگام ، وقتى كه نماز امام ، به سلام آخر ، نزديك شد ، شروع به سخن كردم ، آن حضرت ، از خواندن نماز ديگر خوددارى كرد ، هارون به من دستور داده بود كه نزد موسى بن جعفر عليه السّلام نگو : امير مؤمنان مرا فرستاده ، بلكه بگو : « برادرت ( هارون ) مرا نزد تو فرستاده ، و او سلام مىرساند و مىگويد : چيزهائى دربارهء تو به من خبر دادند كه من پريشان شدم ، از اين رو تو را نزد خودم طلبيدم ، و در مورد آن چيزها ، تفحّص كردم ، دريافتم كه شما از همهء آلودگىها و عيوب ، پاك هستى ، و فهميدم كه نسبت دروغ به تو دادهاند ، با خود فكر كردم ، يا تو را به خانهات بازگردانم و يا نزد خود نگهدارم ، چنين به نتيجه رسيدم كه اگر نزد من باشى ، سينهام از عداوت تو ، خالىتر خواهد شد ، و دروغ بدخواهان را آشكارتر خواهد كرد ، براى هر كسى غذائى است كه با آن الفت گرفته و طبعش با آن سازگار شده است ، گويا تو در مدينه غذاهائى ميل مىكردى ، كه در اينجا كسى را كه آن نوع غذا را آماده سازد ، ندارى ، من فضل « 1 » را مأمور كردم تا هر گونه غذائى را كه ميل دارى ، برايت آماده كند ، بنابراين هر چه خواستى به او دستور بده تا برايت فراهم كند ، و در آنچه ميل دارى با كمال روگشادى از او بخواه » .
ربيع مىگويد : امام كاظم عليه السّلام بىآنكه به من توجّه كند ، پاسخ هارون را در دو كلمه داد و آن اين بود كه فرمود :
لا حاضر مالى فينفعنى ، و لم اخلق سئولا
: « اموالم در نزد من حاضر نيست ، تا از آن بهرهمند گردم ، و خداوند مرا سؤالكننده از خلق ، نيافريده است » .
آنگاه بىدرنگ گفت : « اللّه اكبر » و مشغول نماز شد .
هامش
( 1 ) ظاهرا در اينجا اشتباهى رخ داده و بايد بجاى فضل ، « ربيع » باشد ( مترجم )