تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أنوار البهية ( نگاهى بر زندگى چهارده معصوم ع ) ( فارسى ) — صفحة 257

مساهمون:

ص٢٥٧
در كاخ مىنشست ، از آن شمشير دور نمىشد ، آنگاه به امام گفت : « نادرست گفتى و به راه انحراف رفتى » ، سپس گوشهء مسندش را بلند كرد ، و بسته‌اى كاغذ بيرون آورد و آن را نزد امام افكند ، و گفت : « اين‌ها نامه‌هاى تو است كه براى مردم خراسان فرستاده‌اى و آنها را به بيعت‌شكنى از من دعوت نموده‌اى ، و به بيعت با خودت فرا خوانده‌اى » . امام صادق عليه السّلام فرمود : « سوگند به خدا ، اى رئيس مؤمنان ، اين كارها را من نكرده‌ام ، و چنين نخواسته‌ام و روش من چنين نبوده است ، بلكه من در هر حال به اطاعت تو اعتقاد دارم ، و سنّ و سال من هم به مرحله‌اى رسيد كه اگر خواسته باشم كارى كنم ، ضعف پيرى ، مرا از آن بازمىدارد ، مرا در يكى از زندانهاى خود تحت نظر بگير تا مرگ من فرا رسد ، زيرا مرگ به من نزديك شده است » . منصور گفت : نه ، هرگز چنين نمىكنم ، سپس دست برد و آن شمشير را به اندازهء يك وجب از غلاف بيرون كشيد و دست بر قبضهء شمشير انداخت . ربيع مىگويد : گفتم : انّا للّه ، سوگند به خدا كار امام تمام شد . سپس منصور ، شمشير را در غلاف كرد و گفت : « اى جعفر ! آيا با اين موى سفيد و آن نسبى كه دارى حيا نمىكنى كه سخن نادرست مىگوئى و موجب اختلاف بين مسلمانان مىشود ، مىخواهى خون مردم را بريزى ، و فتنه و آشوب در بين ملّت و سران مملكت ، پديد آورى » . امام صادق عليه السّلام فرمود : « سوگند به خدا ، اى رئيس مؤمنان ، چنين نيست ، و اين نامه‌ها از من نيست ، و خطّ و مهر آنها از آن من نمىباشد » . منصور [ كه چون مير غضبى خشن و قلدر شده بود ] دست به سوى شمشيرش برد ، آن را به اندازه يك ذراع [ مقدار سر انگشت‌ها تا آرنج ] از غلاف بيرون كشيد . ربيع مىگويد : با خود گفتم : انّا للّه كار امام تمام شد ، و با خود گفتم اگر
أنوار البهية ( نگاهى بر زندگى چهارده معصوم ع ) ( فارسى ) — صفحة 257 | الشيخ عباس القمي / اشتهاردى