تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أنوار البهية ( نگاهى بر زندگى چهارده معصوم ع ) ( فارسى ) — صفحة 255

مساهمون:

ص٢٥٥
آخرت قرار گرفتم ، دلم به دنيا مايل شد . محمّد بن ربيع مىگويد : پدرم مرا طلبيد ، من در ميان فرزندان او ، از همه بىرحمتر و خشن‌تر بودم ، به من گفت : « به خانهء جعفر بن محمّد الصّادق عليه السّلام برو و از بالاى بام به خانهء او وارد شو ، منتظر گشودن در نباش ، تا در اين فرصت ، او وضع خانهء خود را تغيير دهد ، بلكه از پشت بام سر زده به خانهء او وارد شو ، و در همان حال او را بياور » . محمّد بن ربيع مىگويد : به خانهء آن حضرت رفتم ، شب از نيمه گذشته بود ، دستور دادم نردبانها گذاردند ، و از ديوار بالا رفتم ، به خانه نگاه كردم ، ديدم : آن حضرت پيراهنى پوشيده و لباسى به دوش افكنده و نماز مىخواند ، وقتى كه نمازش به پايان رسيد ، گفتم دعوت امير مؤمنان [ منصور دوانيقى ] را هم اكنون اجابت كن ، فرمود : « بگذار دعا بخوانم و لباسم را بپوشم » . گفتم : هيچ‌گونه اجازه ندارى ، وضع خود را تغيير دهى ! فرمود : بگذار خود را شستشو دهم . گفتم : اجازه ندارم ، و خود را مشغول نكن ، من نمىگذارم وضع خود را تغيير دهى ، به اين ترتيب با سر و پاى برهنه ، او را با همان پيراهن و لباس ، بيرون آوردم ، سنّ او از هفتاد تجاوز كرده بود « 1 » . وقتى كه مقدارى از راه را پيمود ، خسته شد ، دلم به حالش سوخت ، گفتم : بر استرى اجاره شده كه همراه ما بود ، سوار شد ، به راه خود ادامه داديم تا نزد پدرم ربيع آمديم ، در آن وقت شنيدم منصور به ربيع مىگويد : « واى بر تو اى ربيع ! » اين مرد دير كرد » ، و مكرّر ربيع را به آوردن امام ، تحريص مىكرد ، همين كه چشم ربيع به امام افتاد و او را به آن حال ديد ، گريه كرده ، زيرا ربيع ، شيعه بود . امام صادق عليه السّلام فرمود : « اى ربيع ! مىدانم كه به ما تمايل دارى ( از
هامش
( 1 ) شايد منظور اين باشد كه آن حضرت ، بر اثر ظلمهائى كه به او شد ، با اينكه جوان بود ، چهره‌اش را هفتادساله نشان مىداد . در اين باره ، شرحى داده خواهد شد ( مترجم )