خدا را انكار كردى ، و منكر خدا شدى . . . و سخنانى از اين قبيل » .
ابن أبى العوجاء به مفضّل مىگفت : « اى مرد ! اگر تو به علم كلام آشنا هستى ، با تو بحث مىكنيم ، اگر در مباحثه پيروز شدى ، از تو پيروى مىكنيم ، و اگر به علم كلام آشنا نيستى ، حق بحث با ما ندارى ، و اگر از اصحاب جعفر بن محمّد الصّادق عليه السّلام هستى ، آن حضرت اين گونه با ما برخورد نمىكرد ، و يا همانند دليلهاى تو با ما ستيز نمىكرد ، او گفتار ما را پيش از تو شنيد ، هيچگاه به ما ناسزا نگفت ، و در پاسخ به ما ، از مرز انصاف خارج نشد ؛
انّه للحليم الرّزين ، العاقل الرّصين ، لا يعتريه خرق ، و لا طيش و لا نزق . . .
: « او انسانى خوددار و با وقار است ، انديشمند استوار مىباشد ، تندىها و سستى رأى و سبكىهاى ما ، او را خسته و پريشان نمىكرد ، او حرفهاى ما را مىشنيد ، و دلائل ما را خوب گوش مىكرد ، به طورى كه ما خيال مىكرديم كه او را محكوم كردهايم ، بعد كه نوبت او مىشد ، با كمال متانت ، يكى يكى استدلالهاى ما را بررسى كرده و با گفتارى اندك ، ردّ مىكرد ، به گونهاى كه هرگونه بهانه در بحث را به روى ما مىبست ، اگر تو از اصحاب و شاگردان او هستى ، همانند او با ما گفتگو و برخورد كن » .
يك نمونه از نهى از منكر امام صادق عليه السّلام
سبط ابن جوزى در كتاب « تذكره » مىنويسد : يكى از نمونههاى شيوهء اخلاقى امام صادق عليه السّلام ، ماجرائى است كه زمخشرى در كتاب « ربيع الأبرار » از شقرانى ، فرزند آزادشدهء رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نقل مىكند ، كه او گفت :
منصور دوانيقى ( دوّمين خليفهء عبّاسى ) به مردم جايزه و انعام مىداد [ جمعيّت ازدحام كرده بودند ] ، من كسى را نداشتم كه واسطه گردد و جايزهام را بگيرد . كنار خانهء منصور ، حيران ايستاده بودم ، ناگاه جعفر بن محمّد الصادق عليه السّلام به آنجا آمد ، من حاجتم را به آن حضرت گفتم ، او نزد منصور رفت و جايزهام را گرفت و به من داد و آنگاه به من فرمود :