عرض كردم : « آيا خود را مداوا و درمان نمىكنى ؟ » .
فرمود : « او دو بار مرا زهر داد ، و اين بار سوّم است ، كه دوائى براى درمان آن نمىيابم » .
4 - گزارش جناده ، از ساعات آخر عمر امام حسن عليه السّلام
راوى مورد اطمينان و بزرگ ، على بن محمّد خزّاز قمى به سند خود از « جنادة بن ابى اميّه » ، روايت مىكند كه گفت : در ساعات آخر عمر امام حسن عليه السّلام بود ، و آن حضرت در بسترش آرميده بود . من براى عيادت و احوالپرسى به محضرش رفتم ، ديدم در پيش رويش طشتى نهاده شده و خون گلوى آن حضرت در آن مىريزد ، و جگرش بر اثر زهرى كه معاويه به او خورانده بود ، پاره پاره شده و از دهانش بيرون مىآمد .
عرض كردم : « اى مولاى من ! چرا خود را معالجه نمىكنى ؟ » .
فرمود :
يا عبد اللّه بما ذا اعالج الموت
: « اى بندهء خدا ! مرگ را با چه چيز درمان كنم » .
گفتم :
انّا للّه و انّا اليه راجعون
: « همانا ما از سوى خدائيم و ما به سوى او بازگشت مىكنيم » .
سپس آن بزرگوار ، به من متوجّه شد و فرمود : « سوگند به خدا ، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله با ما عهد كرد و فرمود : دوازده نفر امام از نسل على عليه السّلام و فاطمه عليها السّلام امر امامت را به عهده مىگيرند ،
ما منّا الّا مسموم او مقتول
: « هيچيك از ما نيست ، مگر اينكه يا با زهر و يا با شمشير كشته مىشود » .
سپس طشت را برداشت و گريه كرد .
عرض كردم : « اى پسر رسول خدا ! مرا موعظه كن » .