نمانده است »
امام حسن عليه السّلام فرمود : « براى چه ، چنين كردم ؟ » .
گفتم : براى اينكه زمام امور خلافت و رهبرى را به اين طاغوت [ معاويه ] تسليم كردى .
امام حسن عليه السّلام فرمود :
و اللّه ما سلّمت الامر اليه الّا انّي لم اجد انصارا ، و لو وجدت انصارا لقاتلته ليلي و نهاري حتّى يحكم اللّه بيني و بينه . . .
: « سوگند به خدا من زمام خلافت را به معاويه تسليم نكردم ، مگر اينكه من براى خود ، يارانى نيافتم ، و اگر من يارانى داشتم ، قطعا شب و روزم را با معاويه مىجنگيدم ، تا خداوند بين من و او حكم كند ، ولى من مردم كوفه را شناختم ، و آنها را آزمودم ، دريافتم كه با هميارى آنها نمىتوان فسادى را اصلاح كرد [ و با دلو آنها نمىتوان به چاه رفت ] چرا كه آنها در گفتار و كردارشان بىوفا و بىتعهّد هستند ، آنها با همديگر اختلاف دارند ، خودشان به ما مىگويند : « انّ قلوبهم معنا و انّ سيوفهم لمشهورة علينا : « دلهايشان با ما است ، ولى شمشيرهايشان براى جنگ با ما ، برهنه و آماده است » .
آن شخص افزود : امام حسن عليه السّلام كه مشغول گفتن اين سخنان با من بود ، ناگهان ديدم ، خون از گلويش فرو ريخت ، در همين هنگام طشتى طلبيد ، طشت حاضر كردند ، آن قدر خون از گلوى او آمد كه طشت پر از خون شد .
عرض كردم : اى پسر رسول خدا ! اين خونها چيست ؟ تو را رنجور و دردمند مىنگرم !
فرمود : « آرى ، اين طاغوت ستمگر [ اشاره به معاويه ] كسى را مأمور نمود كه مرا مسموم كند .
فقد وقع على كبدي فهو يخرج قطعا كما ترى
: « آن زهر بر جگرم رسيد ، و اين پارههاى جگر من است چنان كه مىبينى بيرون مىآيد » .
أنوار البهية ( نگاهى بر زندگى چهارده معصوم ع ) ( فارسى ) — صفحة 127
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص١٢٧