جسورانهاى ممكن است با موفقيت روبهرو شود . از طرف ديگر شايد مىترسيد كه اشغال ايران براى مدت مديدى مخاطراتى دربر داشته باشد و اگر هم واقعا خيال تصرف اصفهان را در سر مىپروراند ، شايد بيم داشت پيرى و كهولت او مانع شود . در هر حال ميرويس كه توانست قبيلهء خود را از زير سلطهء خاندان صفوى آزاد كند ، نخستين كسى بود كه براى استقلال افغانستان قيام كرد و شايد خود چنين قصدى نداشت .
ميرويس در سال 1715 در آرامگاه سادهاى واقع در حوالى قندهار به خاك سپرده شد . اين ساختمان هنوز پا برجاست و مردم محل غالبا براى شفا يافتن در آنجا به نذر و نياز مىپردازند . از طرف ديگر ، كارهاى احمد شاه درانى نام ميرويس را تحت الشعاع قرار داده است . « 1 »
عبد العزيز « 2 » ، برادر ميرويس و جانشين او ، از لحاظ فكر و اخلاق با او فرق داشت . زيرا مردى صلح دوست و تا حد جبن محتاط بود ، و بعد از هجده ماه حكومت به فرمان شاه سلطان حسين گردن نهاد و اين عمل باعث مخالفت مردان قبيلهء او شد . و چون در تصميم خود پافشارى مىكرد ، رؤساى ديگر ، فرزند ميرويس را ، به نام مير محمود ، كه در آن وقت هجده ساله بود تحريك كردند عموى خود را بكشد و براى حفظ استقلال آنها جاى او را بگيرد . محمود كه هنوز خوب و بد را از هم تشخيص نمىداد ، مطابق ميل آنان رفتار كرد و به اين ترتيب رهبر قبيله شد .
محمود ، بر خلاف عموى خود ، نيرومند و جنگجو بود ، ولى زيرك نبود و طبعا مانند پدر تجربه نداشت و در بعضى موارد تزلزل رأى از خود نشان مىداد .
بخت با غلجايىها به طور اعم ، و با محمود به طور اخص ، يار و مساعد بود ، زيرا شورش ابدالىهاى هرات در زمان تصدى عبد العزيز توجه دولت ايران را از قندهار به جاى ديگر معطوف كرد . اگر چه از اصفهان قشونى به منظور شكست دادن ابدالىها و غلجايىها فرستاده شد ، و ليكن اين عده حتى نتوانستند با ابدالىها بجنگند . « 3 » و بنابراين ، محمود به آسانى توانست موقعيت خود را بىدخالت ايرانيان مستحكم كند .
چنان كه جريانات بعدى نشان داد ، محمود جوان جاه طلبى بود و به جاى اين كه حالت تدافعى به خود بگيرد ، ميل داشت به حمله بپردازد و با وجود جوانى و بىتجربگى دريافت كه بايستى قبل از شروع به عمل مخاطرهآميز ، قوايى فراهم آرد . به علاوه ، شايد مىدانست كه تأخير
هامش
( 1 ) . تصور مىكردم كه قضيه از همين قرار باشد ، ولى براى آنكه مطمئن شوم ، از دوست خود آقاى اليوردوباير( Oliver de Baer ) )رئيس هيئت اعزامى به افغانستان در 1955 خواهش كردم ضمن اقامت در قندهار راجع به اين موضوع تحقيق كند . ايشان نيز با مهربانى پذيرفتند و فرضيهء مرا تأييد كردند .
( 2 ) . مطابق منابع ايرانى در اين عهد ، نام اين شخص مسلما عبد العزيز بوده است . اول ژوزف آپى سليميان آن را به اشتباه عبد الله نوشت و به اين ترتيب كلراك و بعد از او هنوى و نويسندگان متأخر دچار اشتباه شدند .
( 3 ) . براى جزئيات اين قضيه - فصل بعد .