توصيه و تجويز پزشكان ، تنها علاج او نوشيدن اندكى شراب است . كروسينسكى اين داستان را چنين تعريف مىكند :
« پادشاه كه از خبر بيمارى عمهء پدر خود سخت متأسف و متأثر شده بود ، كسى را در دل شب به جلفا فرستاد كه بىدرنگ اندكى شراب بياورد . شراب فروشان ارمنى كه تصور مىكردند دسيسهاى در كار است و مىخواهند آنها را به دام اندازند ، گفتند از آنجا كه كسى جرئت نمىكند بعد از صدور فرمان شاهى شراب بسازد ، حتى يك قطره از آن هم ندارند . چون شراب به دست نمىآمد و كسانى كه از آن پنهان كرده بودند از ترس مجازات بعدى نمىخواستند راز خود را افشا كنند ، ناچار خواجهسرايان به شاه گفتند كه ممكن است سفير لهستان كه در آن وقت در اصفهان بود و به علت مقام خود مجبور به رعايت منع فرمان راجع به مسكرات نبود ، مقدارى شراب داشته باشد . اتفاقا چنين حدسى صايب در آمد و خود پادشاه شراب را در پيالهاى ريخت و با دست خويش به مريم بيگم داد . اين زن محتاله كه درس خود را خوب از بر مىدانست ، به شاه گفت كه حاضر نيست شراب بنوشد ، مگر آن كه پادشاه نخست از آن بچشد . و چون سلطان حسين پاسخ داد كه به علت نهى مسكرات در قرآن نمىتواند لب به شراب بزند ، مريم بيگم گفت :
مقام سلطنت ، شاه را برتر از قوانين قرار مىدهد . ( زيرا ايرانيان عقيده دارند كه پادشاهان تابع هيچ قانونى نيستند و هر چه انجام دهند مرتكب گناه نمىشوند . ) سپس آن زن به شاه گفت كه نه تنها نياكان او شراب مىنوشيدند ، بلكه درباريان خود را نيز تشويق و ترغيب مىكردند كه مىگسارى كنند . همچنين گفت كه پدران او بدون كمك شراب قادر نبودند بار سنگين امور كشورى را به دوش بكشند و مىخواهد بداند وى چگونه خستگى و اضطراب ناشى از امور دولتى را بدون اين دارو مىتواند تحمل كند ؟ سپس گفت كه اگر چه اطمينان كامل دارد كه نوشيدن شراب باعث طول عمرش خواهد شد و ليكن تا وقتى شاه پيش قدم نشود ، خود هرگز دست به آن نخواهد زد .
شاه كه تاب پاى دارى در برابر تقاضا و اسرار آن زن را نداشت ، ناچار پيالهاى پر كرد و سر كشيد و چنان به نشاط آمد كه هرگز آن حال را احساس نكرده بود . از آن به بعد سخت پاىبند شراب شد ، به طورى كه به ندرت هوشيار ديده مىشد و طبعا ديگر قادر به تمشيت امور دولتى نبود . « 1 »
نتيجهء اين توطئه و دسيسه مسلما پيروزى بزرگى براى خواجهسرايان بود ، و ليكن اين اشخاص هنوز به مقصود و منظور خود ، يعنى طرد محمد باقر و ساير مجتهدان شيعى از دربار ، نايل نشده بودند . ميان اين دو گروه رقابت و خصومت شديدى آغاز شد و چون اعيان و اشراف نفوذ خود را از دست رفته مىديدند ، براى تحصيل اعتبار و قدرت ديرين وارد مبارزه شدند . ولى خواجه سرايان به جز در مواردى كه منافع و مصالح آنها در خطر مىافتاد ، با يكديگر متحد
هامش
( 1 ) . كتاب گودرو ، صفحات 55 - 56 .