بود .
چهاردهم ژوئيه
به طرف دز بالا رفتيم ، كار بسيار دشوارى بود . بيك تنه درخت قديمى و پلهاى كه از شاخه درختان كه در جلو صخره ساخته شده بود رسيديم كه آن را چندين سال پيش درست كرده و تجديد بنا نشده بود . به خود جرأت دادم و چند پا از آن بالا رفتم ولى شكافهاى بد با منظرهء چوب پوسيده مرا از آرزوى بالاتر رفتن بازداشت .
به خانه ميرتقى برگشتم در آنجا لاشخوران گرد آمده بودند و هر يك انتظار هديه داشتند : يكى بخاطر چند شعرى كه سروده ، ديگر بخاطر كبابى كه در اسفلون تهيه ديده و بالاخره يكى ديگر بخاطر آنكه جانش هنگام بالا رفتن از دز به مخاطره افتاده بود .
باستثناء چند تومانى كه به بچهها داده تصميم گرفتم هدايا را در دزفول تقسيم كنم زيرا در غير اين صورت بيم آن ميرفت كه در اينجا علاوه بر احتمالات ديگر درگيرى شديدى رخ دهد .
حدود ساعت 5 / 3 از همان دره قبلى پائين آمديم و يكساعت پيش از غروب آفتاب به امير سيف رسيديم . جاده در چندين جا از ميان رفته بود و پيش از عبور قاطرها ميبايست درست شود .
پانزدهم ژوئيه
دو ساعت قبل از طلوع خورشيد در تاريكى به راه افتاديم .
رود اناركى پائينتر و جاده كوتاهتر به نظر ميرسد . ما تصميم داشتيم در دره كول مهك 25 كه بنا بگفتهء ملا محمد تقى داراى چشمه خنك و زيبائى است و باغهاى فراوان دارد بخوابيم . هنگام ورود به آنجا آب بسيار كمى پيدا كرديم كه از نى پوشيده شده بود . من زير سايه صخرهاى در حالى كه پايم در داخل آب قرار داشت استراحت كردم . با اينكه هنوز ساعت 9 نشده بود گرماى هوا وحشتناك بود .
همراهان غار بزرگى پيدا كردند كه جلوى آن را نى پوشانده بود .
من سعى كردم بعد از آنهمه پيادهروى در شرايط سخت ، در اينجا بخوابم ولى حتى در اينجا هم آفتاب مىتابيد . بالاخره حدود ساعت 4 دوباره به راه افتاديم ولى از اينكه يكساعت ديگر صبر نكردم