ندارم و او را از آن چاره نيست و بندهء من تقرب نجسته بسوى من به چيزى مثل جا آوردن آنچه بر او واجب گردانيدهام و پيوسته بندهء من به جهت عمل سنتى كه بر او واجب نيست بجا مياورد تا آنكه او را دوست دارم كسى كه من او را دوست دارم گوش و چشم و دست قوت دهندهء از براى او باشم اگر مرا بخواند او را اجابت كنم و اگر از من در خواهد او را اجابت كنم و اگر از من در خواهد به او عطاء فرمايم و بدرستى كه از جملهء بندگان مؤمن من كسى است كه بابى از عبادت را اراده دارد پس او را از آن باز ميدارم تا عجبى در او داخل نشود چه همان او را فاسد و تباه گرداند و بدرستى كه از جملهء بندگان مؤمن من كسى است كه ايمانش بصلاح نميآيد مگر به فقر و درويشى و اگر او را بىنيازى دهم همان او را فاسد كنم و بدرستى كه از جملهء بندگان مؤمن من كسى است كه ايمانش بصلاح نميآيد مگر بيمارى و اگر جسم او را صحيح و او را تندرست گردانم همان او را فاسد گرداند و بدرستى كه از جملهء بندگان مؤمن من كسى است كه ايمانش بصلاح نميآيد مگر بتندرستى و اگر او را بيمار كنم همان او را فاسد گرداند بدرستى كه من بندگانم را بعلم و دانش خويش تدبير ميكنم زيرا كه من دانا و آگاهم و مخفى نماند كه اين حديث و امثال آن از آنچه ظاهرش حلول و اتحاد است از احاديث مشكله است و بعضى از بيدينان زنديق به ظاهر آن متمسك شده هذيانى چند گفتهاند كه حاصل آنها بجز كفر و زندقه چيزى نيست و حقير آن را در رسالهء نجات السالكين و خلاص الهالكين كه در رد جماعت صوفيه نوشتهام تحقيق كردهام بوضعى كه اهل حق را خوش آيد هر كه خواهد به آن كتاب رجوع كند .
حديث كرد ما را ابو احمد حسن بن عبد اللَّه بن سعيد عسگرى گفت كه حديث كرد ما را عبد اللَّه بن محمد بن عبد الكريم گفت كه حديث كرد ما را محمد بن عبد الرحمن برقى گفت كه حديث كرد ما را عمر و بن ابى سلمه گفت كه بر ابو عمرو صنعانى خواندم از علاء بن عبد الرحمن از پدرش از ابو هريره كه رسول خدا ( ص ) فرمود كه بسا ژوليده موى غبار آلودهء صاحب دو جامهء كهنه باشد كه غير از زير جامه و پيراهن كهنه چيزى نداشته باشد و از درها رانده شود اگر بر سبيل تحكم خداى عز و جل را قسم دهد و خواهى نخواهى
التوحيد ( اسرار توحيد يا ترجمه كتاب توحيد ) ( فارسى ) — صفحة 441
مساهمون: اردكانى
ص٤٤١